حالا قدر این حرف او را میفهمیدم. از اینکه مرا همانطور که بودم قبول داشت و مرا در فشار قرار نمیداد قلبا سپاسگزار او بودم. سه ماه بعد از رفتن سینا پدرش فوت کرد. چند ماه پس از آن سینا به ایران برگشت. ما ازدواج کردیم. بسیار ساده، بدون جشنی خاص. از طرف من فقط خاله منیر و همسرش و از طرف سینا دوست او و همسرش که زمانی از دیدن او بسیار آزرده خاطر شده بودم در این مراسم کنار ما بودند. مادر سینا در آلمان بعد از فوت همسرش بسیار آرامتر شده بود. او دیگر از من متنفر نبود و از اینکه میدید پسرش در کنار من خوشبخت است او هم راضی بود. ما به خانه کوچکمان چند کوچه پایینتر از همان کوچه قبلی نقل مکان کردیم. چند سال پس از زمانی که تصمیم گرفته بودم نقاشی کنم همچنان در همین زمینه آموزش میدیدم و کار میکردم و هنوز راضی بودم و هنوز نمیخواستم تغییر مسیر دهم و هنوز هر روز از کاری که میکردم راضی بودم. حتی چند تا از نقاشیهایم را فروخته بودم و امروز برای اولین بار چکی با مبلغی قابل توجه دریافت کرده بودم. کلید را پشت در جا گذاشته بودم و خانم مدیر ساختمان هم دیر میآمد. امشب قرار است سینا هم دیر به منزل بیاید. من از این موضوع کلافه ام. به ندرت پیش میآید که او بعد از ظهرها در خانه نباشد. حالا پس از پنج سال از شروع زندگی مشترکمان بدجوری به هم وابسته شده ایم. هرکس هرچه میخواهد بگوید، نامش عادت است یا علاقه، هرچه میخواهد باشد، من و سینا از این وابستگی راضی هستیم. من از او آرامش و سکون هدیه گرفته ام و او از من شور و نشاط. حالا در وقت اضافه درگیر یک انتخاب سخت هستیم. من سی و شش سال سن دارم و او چهل سال. ما به بدنیا آوردن یک بچه فکر میکنیم. جای ما با هم عوض شده است. سینا تکلیفش با خودش روشن است، اما من میترسم. آن مهتای بی پروا حالا بسیار محتاط تر شده است. من این شرایط را دوست دارم. زندگیام را، سینا را، کار و تفریحم را. از تغییر آن میترسم. یک بچه میتوانست اوضاع را یا بسیار بهتر و شیرینتر کند یا به کلی نابود کند. شاید هم تا این حد صفر یا صد نباشد اما من اینطور فکر میکنم. من میترسم از اینکه حامله شوم و فرزندم با مشکلی به دنیا آید، یا خودم مشکلی پیدا کنم، یا حداقل آنقدر ما را سرگرم کند که از هم غافل شویم. از طرفی دلم میخواهد از سینا فرزندی داشته باشم بخاطر همه خوبیهایی که میتوانست با خود به همراه آورد. دیگر فرصت چندانی برای تصمیمگیری برایم نمانده است. سینا تصمیم گیری در این مورد را به من واگذار کرده است. قبل از ازدواج گفته بودم که هیچ وقت بچه نمیخواهم. او هم همین طور. اما حالا نظر من کمی تغییر کرده است. چند وقت پیش یک روز به او گفتم:«الان که ۳۶ سالم است فکر داشتن یک بچه هر از گاهی یکم غلغلکم میدهد. میترسم همین طوری پیش بروم وقتی ۴۶ سالم شد خیلی حسرت بخورم و پشیمان شوم. دیگر آن موقع که نمیشود.» سینا اما جوابی نداد. برعکس من که همه تصمیمها را ناگهانی میگرفتم او بسیار حساب شده تصمیم میگرفت. البته در طی سالیان، هم من کمی به کیش او در آمده بودم و هم او کمی به کیش من. شاید هم درسهای زندگی موجب شده بود که هر یک سعی کنیم کمی به حد وسط نزدیکتر شویم. چند روز دیگر پی حرفم را نگرفتم. همیشه همین طور بود. وقتی من چیزی میگفتم امکان نداشت که او نشنیده بگیرد. فقط باید به او زمان میدادم تا حساب و کتابهایش را با خودش بکند. البته این حساب و کتاب کردنش گاهی آنقدر طول میکشید که من از صرافت کل موضوع میافتادم. امروز صبح قبل از رفتن به من گفت: «درست است که من دوست ندارم تو را با کسی شریک شوم، اما خوب که فکر کردم دیدم اگر فرزندمان شبیه خودت باشد من ترجیح میدم که به دنیا بیاید. حیف است که از تو فقط همین یکی در دنیا باشد.» جملهاش را با چنان لبخند و آرامشی تمام کرد که من احساس کردم واقعا وقتش رسیده که ما هم فرزندی داشته باشیم. کاش با قاطعیت میگفت من بچه میخواهم و تمام. آن وقت من هم مثل هر زن دیگری همان کار را میکردم که باید. اما او به من گفت:«الان دیگر اگه بخواهیم میتوانیم یک بچه داشته باشیم. من بدم نمیآید یک بچه از تو داشته باشم، ولی هرچی تو بگویی. اگر تو نخواهی من هم اصراری ندارم.»
کاش ده سال دیگر هم وقت داشتیم. من و سینا دو تایی با هم کاملیم. حوصلهمان سر نمیرود که نیاز داشته باشیم فرزندی اوقات ما را پر کند. وقتی هر دو در خانهایم حتی اغلب اوقات حرف زیادی با هم نمیزنیم اما از حضور یکدیگر احساس آرامش میکنیم. نمیخواهم با ورود یک بچه آن آرامش به هم بریزد، اما میترسم که بعدها پشیمان شوم.