پرش به محتوای اصلی

فصل دوم

به خیالم با احترامی که در شأن خود می‌دیدم از او تشکر کرده بودم تا به او بفهمانم اگر من این وقت شب اینجا گرفتار شده ام به این معنی نیست که آدم بی ریشه‌ای هستم.

در ازا او گفت:‌«اگر دختر من می‌خواست جهانگرد شود او را می‌بستم به همان کنده درخت.»

از قرار خانم بهیار دهن لقی کرده بود. با این جمله او هم سنش را حدس زدم و هم موضع او را در برابر خودم. با همان سرتقی ذاتی گفتم: اگر پسرتان می‌خواست جهانگرد شود چطور؟

کمی مکث کرد سپس با طمأنینه چیزی گفت که تکانم داد. گفت:‌ «هم سیر آفاق داریم هم سیر انفس. دختر جان اگه راست می‌گویی سیر انفس کن.»

دیگر هیچ نگفتم. فقط سکوت کردم.

ضعف و خستگی و ترس توامان به من هجوم آورده بود و تمام ابزارهایی را که توسط آنها همیشه خودم را گول می‌زدم از من گرفته بود، همان سرزندگی و خوشی‌های بی بهانه و جدی نگرفتن هیچ مشکلی. حالا حرف این مرد به استخوانم نشسته بود.

۲۹ سال داشتم. یکه و تنها، بی شغل و مهارتی خاص، آواره جاده‌ها. بله! حس جهانگردی در آن شرایط تبدیل شده بود به حس آوار‌گی. در جمله این مرد چه بود که تا این حد مرا دربرابر خودم عریان و بی‌سلاح کرده بود.

با خرده نیرویی که برایم مانده بود به خودم یادآوری کردم که این مرد هیچ درباره تو نمی‌داند. حق دارد که اینطور قضاوت کند. او نمی‌داند که تو هوش فراوانی داری، مستقل و خود ساخته ای، خلاقی، زبان انگلیسی می‌دانی، یک روزگاری خیلی خوب ساز می‌زدی، اینهمه کتاب خوانده ای، کاری نیست که بخواهی و نتوانی انجام دهی. او از اهداف بزرگی که در سر توست بی خبر است. تو فقط مدرک تحصیلی نداری و یک همسر که…

فایده‌ای نداشت. این آخری آن خرده نیرویی را هم که داشتم از من گرفت. یاد جای خالی همسر. چرا هیچکس در زندگی من نبود که لنگر عشقم را در قلب او بی اندازم و همانجا آرام بگیرم، بمانم و بمیرم. کسی که بخاطرش هوس جهانگرد شدن به سرم خطور نمی‌کرد و آنقدر مرا به زندگی دلگرم می‌کرد که هرگز دلم نمی‌خواست از این شهر به آن شهر بروم. بالآخره من هم یک زن بودم. آنچه در واقع من نداشتم عشق بود. به دنبال او بود که آواره شده بودم. حقیقتی که زشت و بی پرده در مقابلم راست ایستاد.


زمانی بود که خودم فکر می‌کردم عاشق شده ام. عاشق پسر یکی از همسایه هامان. البته در آن زمان ۱۶ سال داشتم. او هم گیتار می‌زد. سه چهار سالی در رویا دلداده او بودم. اما تحت تعلیم مادرم که اعتقاد داشت یک دختر نجیب و اصیل عشقش را در دلش نگاه می‌دارد و منتظر می‌ماند تا بیایند و او را با کلی ناز و منت ببرند، هیچ وقت علاقه‌ام به آن پسر همسایه از رویا فراتر نرفت.

یک شب در جشن تولد خواهرش که من هم حضور داشتم،‌ دیدم که مست کرده و با همه دخترها لاس می‌زد. تمام تصوراتم درباره او به هم ریخت. چند روزی ناراحت بودم و تمام. نه فقط پرونده او را بستم که واقعا عشقش هم از دلم رفت. برخلاف همه دیوانه بازی‌هایم در این زمینه‌ها بسیار مغرور و منطقی بودم. نظر ریحانه این بود که تو هیچ وقت نمی‌توانی عاشق باشی. اما به نظر خودم هنوز کسی را نیافته بودم که عاشقش شوم.

۱۱ از ۴۸