خوابم برد. چنان خواب عمیقی که احتمالا خروپف هم میکردم. نمیدانم چقدر خوابیدم. خواب میدیدم که کسی به شیشه میزند. دوباره زد. هوشیارتر شدم. میشنیدم اما هنوز خواب بودم. کمی طول کشید تا موقعیت خود را بفهمم. ناگهان یادم آمد که در چه وضعیت هولناکی گرفتارم. از جا پریدم و دیدم که یک خرس قهوه ای به شیشه کنار من چسبیده است و سعی دارد داخل را ببیند. هول کردم. سریع دستم را به سمت سوییچ ماشین بردم که ماشین را روشن کنم و فرار کنم که احساس کردم خرس حرف میزند. دقیق تر نگاه کردم و دیدم مردی که کلاهی شبیه پوست خرس بر سر و لباسی از همان جنس بر تن دارد و تا روی چانه خود را پوشانده است چیزی میگوید. با ریش و سبیل فراوانی هم که داشت در مجموع اگر حرف نمیزد من ممکن نبود بفهمم که او یک انسان است.
با دست اشاره کرد که شیشه را پایین بدهم. اشاره او را نادیده گرفتم. گفتم: «شما از قلعه سرخ میآیید؟»
بلند گفت: «خانم بهیار منو فرستاده دنبال شما. خودش تو درمانگاه گرفتار شد.»
نمیتوانستم باور کنم. مگر من چه مدت خوابیده بودم؟ الان دیگر زمان خوش بینی و اعتماد نبود. از کجا معلوم کسی از ماجرای بین من و خانم بهیار باخبر نشده باشد و اصلا از کجا معلوم که این کنده درخت را هم خود او سر راه قرار نداده باشد؟ این افکار باعث شد که یواش دستم را به سمت چاقو میوه خوری که کنار در قرار داده بودم ببرم و حالت آماده باش به خودم بگیرم. مرد که گویی به تردید من پی برده بود موبایلش را از جیب بیرون آورد و گفت که میتوانم با خانم بهیار تماس بگیرم. شاید میخواست به بهانه گرفتن موبایل شیشه را پایین بدهم. به اندازه ای که فقط یک موبایل به زحمت از شیشه عبور کند آن را پایین کشیدم درحالی که در دست دیگرم کارد میوه خوری را محکم نگاه داشته بودم. او به زحمت از لای شیشه موبایل را به داخل داد و معلوم بود که از این رفتارم خوشش نیامده و زیر لب چیزی میگوید.
با خانم بهیار تماس گرفتم. مرد که پسر عموی خانم بهیار بود راست گفته بود. صحبتم که تمام شد شیشه را با احتیاط کمی پایین تر کشیدم و گوشی او را پس دادم.
گفت: «وسایلتو میزاریم تو ماشین من. در ماشینو قفل کن بریم.»
ماشین او یک وانت بود که آن سوی تنه درخت قرار داشت. رخت خواب و چادر را او برداشت و من کوله پشتی ام را. پتو را چنان دور خود پیچیده بودم که نمیتوانستم کوله را به درستی در دست بگیرم. آن رفتار چلمن و لالمانی که از ترس گرفته بودم با آن تیپ جهانگردی که زده بودم به طرز مسخره ای در تناقض بود. پسر عمو چنان در پوست خرس فرو رفته بود که هیچ نمیفهمیدم چند سال دارد. در وانت که جا گرفتیم گفتم: «خیلی ممنون که قبول زحمت کردین.»