پرش به محتوای اصلی

فصل دوم

در آن پیچ و خم‌های جاده نیم ساعتی بود که هیچ ماشین دیگری جز ماشین خودم در راه ندیده بودم، بنابر این حتی اگر امکان توقف هم وجود داشت من برای تعویض سیمکارتها توقف نمی‌کردم چون جرات آن را نداشتم. به خود گفتم چه خوب شد که فکر همه چیز را کرده بودم و اگر نه الان در این سیاهی غریب، دیگر هیچ راه ارتباطی برایم نمی‌ماند.

گوشی روشن شد و سیمکارت جدید بالا آمد و از من رمز خواست. رمز؟ کدام رمز؟ من هیچ ذهنیتی درباره هیچ رمز لعنتی‌ای در سر نداشتم. سیمکارت همیشگی خودم هیچ وقت از من رمز نمی‌خواست و این سیمکارت هم که مدتها بود از آن استفاده نکرده بودم رمزی داشته که من فراموش کرده بودم. باور کردنی نبود. امکان نداشت که من به همین مسخره‌گی گرفتار شوم. آن هم حالا که فقط ۲۰ کیلومتر مانده بود. تنها سه بار شانس امتحان کردن رمز را داشتم که در واقع نداشتم و سیمکارت به علت سه بار اشتباه وارد نمودن رمز قفل شد.

حالا دیگر کمی ترسیده بودم. تمام راه را با جی پی اس گوشی رفته بودم و حالا اگر یک دو راهی سر راهم قرار می‌گرفت نمی‌دانستم باید کدام را انتخاب کنم. سرعتم را به حداقل رساندم تا فرصت فکر کردن بیابم. بر خودم مسلط شدم و فکر کردم که مشکلی نیست. انشالله که هیچ دو راهی سر راهم نخواهد بود و حتی اگر هم باشد بالاخره به یک روستایی ختم می‌شود. به اولین آبادی که رسیدم اگر قلعه سرخ نبود از کسی در آنجا کمک می‌گیرم و خود را به قلعه سرخ می‌رسانم. در آنجا هم که حتما همه خانم بهیار را می‌شناختند. دوباره به سرعتم افزودم و ادامه دادم. هنوز چیزی پیش نرفته بودم که بدشانسی به کمال رسید.

یک درخت شکسته بود و عرض کوچک جاده را بسته بود. یخ کردم. بخاری را روشن نکرده بودم تا احتمال خراب شدن هرچیزی را کم کنم و تازه حس کردم که هوا خیلی سرد است. آنجا بود که حدس زدم کائنات تصمیم دارد درس عجیبی به من دهد. بنزین به اندازه بازگشت به آخرین شهری که از آن آمده بودم نداشتم و مصداق کامل نه راه پیش داشتم نه راه پس. در آن ظلمات دهشتناک حتی اگر فقط پنچر کرده بودم برای تعویض لاستیک پیاده نمی‌شدم چه برسد به حالا که دیگر کاری هم از دستم ساخته نبود جز اینکه انتظار امداد غیبی را بکشم. اما ته دلم چیزی می‌گفت امداد غیبی هم از همان کسی که این تنه درخت را در سر راهم قرار داده دستور می‌گیرد پس بعید است که بیاید.

پشت آن تنه درخت خاموش کردم. درها که قفل بود. پتو را از صندلی شاگرد بیرون آوردم و به دور خود پیچیدم. کمی گرم شدم. خیلی خسته بودم. از صبح از خانه بیرون زده بودم. داشتم در ذهنم حساب می‌کردم که چقدر طول خواهد کشید تا خانم بهیار بفهمد مشکلی برای من پیش آمده است. تقریبا ده دقیقه قبل از اینکه سیمکارت من از کار بیفتد برای آخرین بار با او تماس گرفته بودم. در آن زمان به او گفته بودم که حدود ۲۰ کیلومتر مانده است. با احتساب….

۹ از ۴۸