البته اتفاق خنده داری هم در آن سفر افتاد که این بخش را هیچوقت برای کسی نمیگفتم و آن اینکه چون مسیر سفرهای معمول ما به سمت غرب تهران بودباعث شده بود که در سفر به عسلویه، طبق عادت ابتدا به سمت غرب حرکت کردم. نزدیک زنجان بودم که تازه به خود آمدم و فکر کردم که چرا به این سمت آمدم؟ اگر کسی فکر کرده باشد که آن مسافت اضافی تا زنجان مرا خسته یا منصرف کرد و یا حتی باعث شد که کل سفر را به یک روز دیگر موکول کنم سخت اشتباه کرده است. از نزدیکترین راهی که میشد دور زدم و به سمت عسلویه ادامه دادم. حدود ۴۰۰ کیلومتر به کل سفر فقط بخاطر هیجان زیاد که تمرکز را از من گرفته بود و فراموش کرده بودم که قبل از حرکت مسیر را چک کنم، اضافه شد.
با در نظر گرفتن رفت و برگشت الکی تا زنجان، آن سفر نزدیک به ۳۰۰۰ کیلومتر برایم تمام شد.
حالا در برابر آن ۳۰۰۰ کیلومتر، این چندصد کیلومتر تا قلعه سرخ برای هدفی به مراتب مهمتر اصلا چیزی به حساب نمیآمد. تاثیر تصور زندگی در ایل به آن شکلی که من در رویا میدیدم کمتر از تاثیر مواد مخدر نبود. افیونی بود برای خودش که مرا به پیش میراند. برای رسیدن به قلعه سرخ باید از جاده مزخرف دلیجان میگذشتم. در جاده دلیجان تا چشم کار میکرد تریلی بود و کامیون و هر چند کیلومتر یک ماشین سواری کوچک. به طرز عجیبی رانندگان آن تریلیها وقتی میدیدند که یک پراید با راننده زن قصد سبقت از آنان را دارد با تمام مردانگی خود وارد عمل میشدند و با انواع راهنما زدنها و علامات به نحوی برای من راه باز میکردند. هیچ وقت تا این حد از رانندگی لذت نبرده بودم. سرخوش و کیفور یکی پس از دیگری از تریلیها سبقت میگرفتم و پیش میرفتم. البته بعضی هم بودند که مردانگی خود را در خطر میدیدند و سبقت من برایشان گران تمام میشد. این را هم باز از چراغها و بوقهایی که برای تمسخر میزدند میفهمیدم. با صدای بلند موسیقی گوش میدادم و میخندیدم و میرفتم.
با تجربه ای که از قبل داشتم رخت خوابی را که برای خودم برداشته بودم به نحوی بر روی صندلی جلو گذاشته بودم و یک کلاه هم روی آن قرار داده بودم که از بیرون اینطور به نظر میرسید که سرنشین دیگری هم در ماشین حضور دارد و خوابیده است.
هر چه به قلعه سرخ نزدیک تر میشدم جاده خراب تر و پر پیچ و خم تر میشد. هوا کاملا تاریک شده بود و به علت نبود هیچ روشنایی جز نور چراغهای ماشین اصلا موقعیت خودم را نمیفهمیدم و درک نمیکردم که کمی آنطرف تر از جاده دره است یا جنگلی مسطح. حالا دیگر آهنگ هم گوش نمیکردم و همه حواسم به جاده بود.
خانم بهیار به من گفته بود که باید سیمکارت دیگری با خود داشته باشم زیرا که اپراتور سیمکارت من به آن روستا سرویس نمیداد. من هم سیمکارت دیگری که از قبل داشتم با خود برداشته بودم. حدود ۲۰ کیلومتر مانده بود به روستای قلعه سرخ همانطور که انتظار میرفت آنتن موبایل رفت و من مدبرانه سیمکارت دیگر را به جای سیمکارت قبلی در حالی که به سختی در تاریکی میراندم راه انداختم.