پرش به محتوای اصلی

فصل دوم

در عجبم که چرا در رویاهای من همیشه همه خوب بودند. همه چیز خوب پیش می‌رفت. و هرگز اتفاق بدی را نمی‌دیدم. هیچ چیز را سخت نمی‌گرفتم. حتی گزش حشرات هم در آن رویا لبخند به لبم می‌آورد. دست آخر به یاد حرف ریحانه افتادم: «تو خول شده‌ای. خودت را به یک روانپزشک برسان.»

حتی به این حرف او هم خندیدم و بعد به خود گفتم: ای روح سرکش! دمی بیاسای. فردا باید برگردیم.

سفر شمال یک روزه به انتها رسید. صبح زود به قصد برگشت راه افتادم و تمام راه برنامه حرکت و سفر بعدی را ریختم. این شد که چند روز بعد از آن گشتم که یک ایل کوچ رو اصیل پیدا کنم و یک ماهی را با آنها زندگی کنم.

به زحمت یک ایل پیدا کردم، با نامه نگاری‌های بسیار با کسی که وبسایتی برای معرفی ایل خود راه انداخته بود. صاحب وبسایت مرا به خواهرش که بهیاری در روستای قلعه سرخ اصفهان و نزدیک ایلشان بود معرفی کرد. قرارها را با خواهر او گذاشتم، زاپاس و آب و روغن ماشین را چک کردم و حرکت.

تا آنجا حدود ۶۰۰ کیلومتر راه بود. بنا بود شب را در خانه خانم بهیار بگذرانم و صبح همراه همان خانم به ایلی که در ۱۰ کیلومتری بعد از روستای آنها قرار داشت برویم. خانم بهیار مرا به ایل معرفی می‌کرد و اجازه می‌گرفت که مدتی کنار آنها زندگی کنم. من قصد یک ماهه داشتم اما به والدینم نگفتم. فقط گفتم که قرار است با خانواده یکی از همکاران دو سه روزی به ولایتشان سفر کنیم چون آنها هنوز نمی‌دانستند که دیگر سر کار نمی‌روم. فکر کردم اول می‌روم بعد یک طوری بهشان می‌گویم.

تمام راه با خانم بهیار در تماس بودم و تقریبا هر ساعت اطلاع می‌دادم که تا کجا رسیده ام. زمستان بود و هوا خیلی زود تاریک می‌شد پس باید بیشتر عجله می‌کردم مخصوصا که کمی هم دیر راه افتاده بودم.

رانندگی من حرف نداشت. هرکس که رانندگی‌ام را دیده بود این را اعتراف کرده بود. هرچی نباشد یک بار طی چهار روز تا عسلویه رفته و برگشته بودم.

آن سفر را به کلی از یاد برده بودم. گویا قبل از جهانگرد شدن هم کرم سفر در من بوده است. ماجرا از این قرار بود که وقتی در همان اداره‌ای مشغول به کار بودم که حالا آنجا را ترک کرده بودم، یک بار مراجعه کننده‌ای داشتیم که هندی بود و به زبان انگلیسی مخصوص به خودش حرف می‌زد. تنها کسی که در آن اداره می‌توانست انگلیسی صحبت کند آن هم به لهجه هندی من بودم. بنابر این در آن چند روز که آن آقای هندی به اداره ما رفت و آمد داشت من بیش از همه کار او را راه انداختم. وقتی کارش در آنجا به پایان رسید به من گفت که فردی مثل من در مجموعه خودشان احتیاج دارد و پیشنهاد کاری با درآمدی که در نوع خودش چشم گیر بود داد. اما محل کار در عسلویه بود. از آنجا که معمولا ناگهان تصمیم می‌گرفتم فردای همان روز صبح زود با ماشین خودم حرکت کردم و طی دو روز تا شیراز و سپس عسلویه رانندگی کرده بودم. یک نصفه روز آنجا بودم و دوباره برگشته بودم. از محیط آنجا و بوی گوگرد همیشگی در سطح شهر خوشم نیامده بود. با اینحال هر وقت که می‌خواستم از تسلطم بر رانندگی تعریف کنم سفر به عسلویه با آن راه کوهستانی را مثال می‌زدم. این داستان هم یکی از مواردی بود که مادرم را وادار کرد تا جمله معروفش را به زبان آورد:‌ «شانس آوردیم که تو پسر نشدی.»

۷ از ۴۸