به این ترتیب کارم را ترک کردم و جهانگرد شدم. آن زمان یک پراید معمولی داشتم. سفر اول را به شمال رفتم. سفر به تنهایی فرصت زیادی برای فکر کردن به آدم میدهد. هتلی گرفتم نزدیک دریا.
شب هنگام که با صدای امواج خواب و بیدار بودم با خود اندیشیدم که جهانگرد واقعی که به شمال و هتل نمیرود. جهانگرد باید به سنتیترین شکل ممکن سفر کند. چیزهایی ببیند که هرگز ندیده باشد. درونم بیقراری میکرد. دنبال هیجان بودم یا چی نمیدانم. فکر کردم چطور میتوانم مدتی را در جنگلی، دشتی یا کوهی زندگی کنم. مثل عشایر.
عشایر! بله خودش بود. ناگهان فکری به ذهنم رسید. زندگی در ایل میتوانست به اندازه کافی با زندگی معمول من فرق داشته باشد. دلم رهایی میخواست. رهایی از هر قید و بند دست و پا گیر شهری. فکر میکردم آنها که در کوه و کمر زندگی میکنند همه خوش و خندان، روزها فقط گل سنبل میچینند و شبها کنار آتش به هم چای زغالی تعارف میکنند. همه با هم کار میکنند همه با هم میخورند همه با هم میخوابند و خلاصه همه چیز تقصیر شهر بود و قوانین دست و پا گیر و خلاقیت کش آنان و هر جا که زندگی به شکل بدویتر آن جریان داشت هیچ نشانی از سختی و سیاهی نبود. با خود گفتم چه ایده هوس انگیزی! تصور کن صبح زودی را که با صدای هیاهوی ایلاتیان از خواب برخیزی، با چهرههای زمخت و آفتاب سوخته شان روبرو شوی، لبخند بزنی و صبح بخیر بگویی و در همان جایی که آنها دست و صورت میشویند تو هم صورتی به آب بزنی و جای نیش حشرات دیشب را با آب خنک کنی تا کمی از التهابشان کاسته شود، صبحانه اصیل نوش جان کنی، هر قدر که خواستی از هر چیز بخوری و هیچ ترسی از کالری اضافی نداشته باشی چون قرار است فعالیت بسیاری داشته باشی ثانیا آنها مانند شهریها در قید و بند اندام و تیپ و قیافه نیستند. هر روز با یکی از آنها به کاری مشغول شوی. روزی برای چرای دام راهی دشت شوی، روزی مشغول کندن خارها شوی، روزی به تهیه لبنیات و محصولات عشایری مشغول شوی، روزی بوی گند بدهی، روزی همراه بانوان مشغول نظافت و کارهای زنانه دهاتی شوی، روزی همراه مردان سوار اسب شوی، عصرها از لحظه لحظه غروب آفتاب در بین بیشه زار لذت ببری، شبها درحالی که جسمت خسته و کوفته است اما ذهن و دلت باز و شاد و سرخوش است به پای داستانها و نقل قولهایشان بنشینی و در آخر شب به سکوت و تنهایی خودت فرو روی، صدای وهم آلود طبیعت را بشنوی و به این فکر کنی که چه طور اینهمه تجربه را به گوش آنها که در شهر گرفتارند برسانی.
در میان آنها مرد جوان تنومندی باشد که در زیر نور مهتاب بیرون از چادر آتشی بر پا ساخته و درحالی که به من فکر میکند به شعلههای رقصان آتش خیره باشد و من درحالی که مشغول نوشتن سفرنامه ام هستم سنگینی خیالش را حس کنم، از خیمه بیرون بیایم و بدون هیچ کلامی در کنار آتش به او بپیوندم. به چشمهایش نگاه کنم و سوالهای نپرسیده ذهنش را در میان شعلههای آتشی که در سیاهی چشمش زبانه میکشد بخوانم، شک کنم که این شعلهها تصویر آتشی است که در بیرون در حال سوختن است یا در درون او. و او نیز بی هیچ حرفی عبای گرمش را به روی شانههایم کشد و مرا به قصد برگشتن به درون سیاه چادر ترک کند و من غرق در رویا به آسمان بی آلایش شب دشت خیره شوم. بلی. پرنده خیال من از ساحل دریای شمال تا عمق چشمهای این مرد تنومند رویایی در دل شب ایلات و عشایر پر کشید. چه کسی میدانست چه پیش میآید.