پرش به محتوای اصلی

فصل اول

پدر و مادرم هر دو فرهنگی بودند. البته پدر دبیر ورزش بود و مادر ناظم! به ۲۵ سالگی که رسیدم اعلام کردم که می‌خواهم تنها زندگی کنم. پدر و مادرم محکم و متفق القول گفتند که امکان ندارد و فکرش را هم از سرت بیرون کن. دو ماه بعد من اولین خانه مستقل خودم را داشتم. دو کوچه آنطرف تر از خانه والدینم. خانه ای اجاره ای که در حدود ۵۰ متر بود و نصف حقوقی که از همان کار کسالت آور بدست می‌آوردم بابت کرایه خانه می‌رفت. این تنها مزیت آن کار بود. اینکه به من امکان استقلال داده بود. تقریبا همان وسایل شخصی که در اتاق خانه پدری داشتم به خانه خودم بردم.

بچگانه خواهد بود اگر کسی فکر کند که من برای ریخت و پاش کردن این را خواسته باشم. واقعیت این بود که روح استقلال در من موج می‌زد. تا اول دبستان تقریبا همیشه شبها در اتاق پدر و مادرم می‌خوابیدم و بعد از اینکه خوابم می‌برد آنها مرا به اتاق خودم می‌بردند. سال اول دبستان تقریبا یکماه از شروع سال تحصیلی نگذشته بود که روزی معلم سر کلاس در مورد اینکه ما دیگر بزرگ شده ایم و باید بتوانیم جدا از والدینمان بخوابیم صحبت کوتاهی کرد. این صحبت کوتاه در من اثری بلند داشت. همان روز به خانه برگشتم و اعلام استقلال کردم و خواستم که شب تنها بخوابم. پدر و مادرم به حدی از این تصمیم من استقبال کردند که بعدها شک کردم نکند خودشان به معلم سفارش کرده بودند چنین بگوید. خاطرم هست که آن شب چقدر ترسیده بودم اما حاضر نبودم ننگ ترسو بودن را بپذیرم. در تاریکی شب، نور کم مهتاب سایه‌های عجیب و غریبی ایجاد کرده بود که مرا ترساند و از این تصمیم پشیمان ساخت اما شهامت بخرج دادم و بر سر تصمیم خود ماندم که ماندم و از آن پس دیگر هیچگاه در اتاق والدینم نخوابیدم مگر وقتی که نبودند و می‌خواستم از مزایای تخت دو نفره‌ای که بوی آنها را می‌داد لذت ببرم. در اولین شبی که به تنهایی در خانه خود خوابیدم هم همین اتفاق افتاد و باز هم من بر ترس خود غلبه کردم.

اوایل ناهارها می‌رفتم خانه والدینم و برای شام هم آنها غذایی را که مادرم پخته بود را می‌آوردند خانه من که در کنار هم صرف کنیم. بعد دیدم هیچ فرقی با قبل نکرده جز اینکه مدام در راه بودم. حتی مادرم همچنان درباره بی‌نظمی خانه من اعتراض داشت. اما این اعتراض را مستقیم نمی‌گفت چون اینجا دیگر خانه خودم بود. بعد از مدتی که آنها هم کمی خیالشان راحت شد به صرف یک وعده غذا کنار هم در روز رضایت دادند.

آنها کوچکترین شکی نداشتند که امکان ندارد به دور از چشم آنان رفت و آمدهای نا مناسب پیدا کنم. زمانی که با آنها زندگی می‌کردم هم دعوت هیچ یک از همکلاسی‌هایم را نمی‌پذیرفتم. اصلا من دوستی نداشتم جز ریحانه. بیشتر در رویا زندگی می‌کردم و در بین کتابهایم. کتابها از یک نظر مرا بزرگ کرده بودند و باعث شده بودند نتوانم با همسن و سال‌هایم و تفریحاتشان که به نظرم بی مایه بود ارتباط بر قرار کنم و از طرفی چنان کمال گرایی در من شکل گرفته بود که اجازه نمی‌داد یک کار ساده را به اتمام برسانم.

بنابراین اغلب اطرافیانم در لفافه می‌رساندند که بیشتر ادعا دارم تا عمل و هربار که در کاری شکست می‌خوردم به دنبال کار خاص‌تری می‌گشتم تا شکستهای قبلی را یک باره جبران کند. پدرم همیشه اعتقاد داشت که من بسیار باهوش هستم و این حرف او به گردنم سوار شده بود به طوری که مجبور بودم به دنبال حرفه ای باشم که بتوانم در آن شاخص باشم و اینکه همان کاری را کنم که همه می‌کردند برای من کسر شأن بود.

به این ترتیب کار کارمندی برای چنین منی بسیار ناگوار بود. حتی در محل کارم هم آنقدر از نشستن به تنگ می‌آمدم که گاهی درب اتاق را می‌بستم و کمی تند تند راه می‌رفتم، از میز و صندلی ام بالا می‌رفتم و پایین می‌آمدم تا جلو دیوانه شدنم را بگیرم. بنابراین وقتی آن روز از تصمیم جهانگرد شدنم به ریحانه گفتم و او گفت:«همه از کار کارمندی بیزارند» آه کشیدم که چطور من را با بقیه مقایسه می‌کند. من با همه فرق داشتم.

گفتم: «تو فقط قول بده جلو دهنت را می‌گیری و به پدر و مادرم چیزی نمی‌گویی.»

البته اگر هم می‌خواست نمی‌توانست به آنها چیزی بگوید. ریحانه یکسالی بود که برای گرفتن تخصص به آمریکا رفته بود.

۵ از ۴۸