مثل وقتی که در ۱۲ سالگی پس از آن سه سال تمرین پیانو به یک باره تصمیم گرفتم گیتار یاد بگیرم و بیش از این وقتی برای پیانو تلف نکنم. از نظر آنها یک دختر اصیل پیانو میزد نه گیتار. ولی من تصمیم خود را گرفته بودم. گیتار زدن آموختم آن هم در سبکی که آنها هیچ از آن سر در نمیآوردند و من هر از گاهی مجبور میشدم از لای سیمهای گیتارم دستمالی رد کنم تا صدایش صدای مادرم را در نیاورد. و پس از سالها فلامنکو کار کردن حتی در روزهای اوج مهارت که خودم یکی دو شاگرد داشتم باز هم پدرم میگفت:«پس تو کی میتوانی یک آهنگ بزنی؟» و منظورش این بود که کی آهنگی میزنم که او بتواند با آن بخواند. اواخر چند آهنگی برای دل او میزدم که خودش با آن میخواند.
یکی دیگر از این تصمیمات خودمختار ناگهانی سالی که باید کنکور میدادم گرفته شد. رشته من ریاضی فیزیک بود ولی آن سال چهار یا پنج ماه قبل از کنکور تصمیم گرفتم در رشته هنر کنکور بدهم. طبیعتا آن سال هیچ رشته ای قبول نشدم، سال بعد هم نشدم و بجای آن دو سال بعد برای فرار از سد کنکور در رشته ای که با زحمت کمتر شانس قبولیام در آن بیشتر بود کنکور دادم، یعنی انحصارا زبان. بعد از اعلام نتایج اولیه هنگام انتخاب رشته با خود گفتم زبان انگلیسی را که در آموزشگاه خوانده ام، پس چرا فرانسه نخوانم. اینطور شد که در رشته ادبیات فرانسه برای اولین بار وارد دانشگاه شدم. سه ترم خواندم و تمام. دانشگاه و رشته ادبیات فرانسه توقع مرا برآورده نمیکرد. به نظرم وقت تلف کردن بود. چون زبان انگلیسی را در آموزشگاه با صرف هزینه و وقت به مراتب کمتری بسیار بهتر از زبان فرانسه در دانشگاه فرا گرفته بودم.
پس از آن برای دو رشته دیگر وارد دانشگاه شده بودم که هر کدام را یکی دو ترم خوانده و رها کرده بودم. موسیقی و نرم افزار. هیچ کدام مرا راضی نکرد. من یک رشته خاص میخواستم. اما آن حرفه خاص ممارست و انضباط میخواست که من نداشتم و نمیتوانستم داشته باشم. از هر چی نظم بود انزجار داشتم و هرچند روز، همین یکی از دلایل شروع دعوای مادرم با من بود. اینکه چرا اتاقم تا این حد به هم ریخته است و چرا از راه که میآیم لباسهایم را به هر گوشه ای که میرسم پرت میکنم و خلاصه چرا نظم را آنگونه که او قبول داشت رعایت نمیکردم.
البته من کثیف نبودم. اتفاقا به تمیزی و کثیفی حساس بودم. فقط نظم نداشتم و هر وقت هر چه میخواستم پیدا نمیشد. پدرم در این میان برای اینکه پررو نشوم تقریبا همیشه به نحوی پشت مادرم را میگرفت، اما این کار او بیشتر موجب خندهام میشد. چون او فقط در حرف حق را به مادرم میداد و خودش دست کمی از من نداشت. دست آخر این بحث و جدل همیشگی به اینجا میرسید که مادرم میگفت:«هر وقت رفتی خانه خودت هر قدر که دوست داشتی ریخت و پاش کن. ولی این خانه قانون دارد و همه باید به آن احترام بگذاریم.»