پرش به محتوای اصلی

فصل اول

کارمند یک اداره دولتی بودم با حقوق و مزایای کافی و امنیت شغلی نسبی. بعد از هفت سال سابقه کار به قدری از آن زندگی روتین و شغل کارمندی دلزده شده بودم که بعضی روزها دلم می‌خواست از قصد کاری کنم تا اخراجم کنند. نشستن بر روی آن صندلی پشت آن میز اداری حالم را به هم می‌زد. دوستم می‌گفت که همه از کار کارمندی بدشان می‌آید. من بعید می‌دانم. حداقل همه به اندازه من حالشان بد نمی‌شد. هیچ کس درک نمی‌کرد که تحمل ساعت‌های کسالت آوری که کش می‌آمدند چقدر برایم نا ممکن بود. دریافت و ارسال نامه‌هایی با مینوت‌های تکراری و فرمایشی، نامه‌هایی که به ظاهر حامل مطالب بسیار مهمی بودند اما خدا می‌داند که اگر کل آن اداره هم اصلا روی زمین نبود هیچ فرقی نمی‌کرد.

البته اینطور نبود که یک روز ناگهان دیگر به سر کار نروم. حدود چهل روز پس از اینکه در آنجا استخدام شدم هر هفته چندبار به فکر ترک کارم می‌افتادم. روزهای آخر هر ثانیه به آن فکر می‌کردم تا بالاخره یک روز جانم به لب رسید و یکی از هیجان‌انگیز‌ترین تصمیم‌های خود را گرفتم.

هنوز هم وقتی یادم می‌افتد اول کامم شیرین می‌شود و لبخندی ناپیدا به روی لبهایم می‌نشیند سپس به این فکر می‌کنم که آیا این درست‌ترین کار بود؟ تصمیم گرفتم که جهانگرد شوم. این یکی تصمیم را تقریبا ناگهان گرفته بودم. مثل همان دیوانه که از قفس پرید. از آن دست دخترها نبودم که کسی بتواند به راحتی نظرم را عوض کند. من خود مختار بودم و فقط خودم برای خودم تصمیم می‌گرفتم. همه این را می‌دانستند. استعفا دادم و شغل با امنیتم را رها کردم. آنقدر مطمئن و پر انرژی این کار را کردم که کمتر کسی به خودش اجازه می‌داد به درستی یا غلطی تصمیمم شک کند. خوب به خاطر دارم چهره بهت زده آنهایی را که از تصمیمم با آنها صحبت کردم. در نگاهشان چیز متناقضی بود. تحسین و تردید توامان. تحسین بخاطر شجاعت و آزادگی که داشتم و تردید بخاطر عاقبتی که اگر موفق نمی‌شدم در انتظارم بود.

وقتی با دوستم ریحانه در میان گذاشتم، گفت: «دیوانه شده‌ای؟ خرجت را از کجا در می‌آوری؟»

گفتم: «نقاشی می‌کشم و در بین راه می‌فروشم.»

البته تا آن زمان یک نقاشی هم نکشیده بودم.

گفت:‌ «چی؟ تو که نقاش نیستی؟»

گفتم:‌ «مهم نیست. آدمی که ذوق هنری داشته باشد هر چیز که بکشد بالاخره به نظر کسی زیبا خواهد آمد و حاضر خواهد بود هزینه آن را بپردازد تا آن اثر را برای خود کند.»

گفت: «با خطرات چه می‌کنی؟ تو یک دختری!‌ نمی‌توانی از پس آن برآیی.»

این تنها چیزی بود که اصلا نگرانش نبودم. چند سالی بود که تنها زندگی می‌کردم. برای اینکه تنها زندگی کنم بسیار مبارزه کرده بودم. پدر و مادرم با جدا شدن من از خانه پدری مخالف بودند ولی من آنها را متقاعد کرده بودم. از بچگی همین طور بودم و آنها می‌دانستند که من به هر ترتیب این کار را خواهم کرد. چندین بار آن را ثابت کرده بودم.

۳ از ۴۸