پس از رفتن آنها دیگر نتوانستم یک خط هم به نقاشی اضافه کنم. ترسیدم که هر چیز که به آن بیفزایم رازآلود بودن عشق آنها را زیر سوال ببرد. قطعا نمیتوانم همان ساختمان نیمه کار را هم درآورم. پس کار را در همانجا متوقف کردم و اتمام آن را به زمان بهتری که راه حلی به ذهنم برسد موکول کردم.
همیشه همین طور بوده است. هیچ وقت نمیتوانم سفارش بگیرم. همه کارهای سفارشیام چیز نخ نمایی از آب در میآید که خودم قبل از همه از آن متنفر میشوم. من فقط کارهایی را خوب میکشم و دوستشان دارم که از قبل هیچ تصمیمی برای آن نداشته باشم و معمولا خودم هم تا آخر نمیدانم دقیقا قرار است به چه صورت در آید.
با اطمینان میتوانم بگویم که سالها این خط مشی تمام زندگی من بوده است. اهداف بلند مدت من هیچگاه از یادداشت و برنامه ریزی نسبتا دقیق فراتر نرفته اند. سالنامهها و فایلهای کامپیوترم پر است از برنامههای نیمه کاره. هزاران صفحه از کتابها و مجلاتی که درباره مدیریت شخصی و روشهای برنامه ریزی و از این قبیل آموزش دادهاند را خوانده ام. هر آنچه کتابها و روشهای گام به گام تا موفقیت گفته اند، برای من چون طلسمی پوچ عمل میکنند. اصلا برنامه ریزی مرا مریض میکند. لعنت به همهشان که هیچ فایده ای ندارند جز اینکه مرا نسبت به تواناییهایم ناامید کنند. چطور بعضی میتوانند یکسال یا حتی بیشتر تحت برنامهای برای شرکت در مسابقهای باشند. مگر آنها هورمون ندارند؟ چطور حالشان تغییر نمیکند و پیوسته مصمم هستند؟
امروز معلوم نیست که بالاخره روز شانس من است یا نه. با چکی به مبلغی قابل توجه در کیفم پشت در خانه ام نشستهام در حالی که طبق معمول کلید را پشت در جا گذاشته ام. زن مدیرساختمان هم که در خانه نیست و وقتی با او تماس گرفتم تا مثل همیشه انبر دست و پیچ گوشتی بگیرم که در را باز کنم قبل از سلام گفت: «میدانم چکار داری. ولی حداقل تا دو ساعت دیگر بیرون کار دارم. یا منتظر بمان یا کلید ساز خبر کن.» البته خودش هم میداند که من کلید ساز نمیآورم.
هندز فری ام را در میآورم و در گوشم میگذارم و تصمیم میگیرم تا بازگشت او کمی قدم بزنم. آهنگی که در گوشم مینوازد مرا از همه عالم جدا میکند. دیگر هیچ نمیبینم و هیچ نمیشنوم جز صدای موسیقی. اول با گامهای معمولی راه رفتن را شروع میکنم اما رفته رفته آهنگ و اندروفین به سرعت آنها میافزایند و غرق در افکار خویش به حالت نیمه پرواز قدم برمیدارم.
این روزها با خودم بدجوری درگیرم. درگیر یک انتخاب سخت. باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه هرچه بزرگتر میشوم محتاط تر میشوم. از بس که تصمیماتی گرفته ام که هر کدام به نحوی ایراد داشته و نیمه کاره رها شدهاند اعتماد به نفس خود را از دست داده ام. سوالی هست که هر روز از خودم میپرسم. اینکه چرا من نمیتوانم مثل بقیه آرام بگیرم و یک زندگی معمولی داشته باشم. گویی واقعا جان به قالبم فشار میآورد. انگار دیروز بود که بخاطر یکی از همین تصمیمها کارم را از دست داده بودم.