محل کار من اینجاست. کافه رستورانی در آخرین طبقه از یک مجتمع تجاری ۶ طبقه. البته نه اینکه مدیر یا صاحب این کافه باشم. کسی هم نیستم که سفارش میگیرد یا سفارشها را آماده میکند. من در اینجا نقاشی میکشم.
این کافه تراسی دارد که تقریبا تمام شهر از آنجا پیداست. طبق قراردادی نا نوشته بین من و همه اعضاء این کافه رستوران گوشه سمت چپ تراس متعلق به من است. البته من نقاش هم نیستم. فقط نقاشی میکشم. چیزی از سبکهای نقاشی، تاریخ هنر و بزرگان این رشته نمیدانم. هر آنچه دوست دارم میکشم با هر چه که دوست دارم. گاهی فقط مدادهای رنگی و دفتر نقاشی به همراه دارم، گاهی آبرنگ، حتی گاهی برای چند روز سه پایه و رنگ روغنهایم را با خود میآورم و صاحب کافه لطف میکند و اجازه میدهد که همانجا بماند و مرا از بردن و آوردن دوباره آنها معاف میکند.
اینجا کافه رستوران بزرگی است که به لطف سرویس دهی و غذاهای نسبتا بیکیفیتی که دارد هیچگاه آنقدر شلوغ نمیشود که مزاحم کارم باشند. سفارش همیشگی من لته است. با این حال هیچ دو روزی لته یکسانی برایم سرو نکرده اند و اجازه نمیدهند که دچار تکرار شوم. هر روز اولین جرعه برایم یک جور غافلگیر شدن است و از این بابت هم ممنون نابلدی باریستای آنها هستم.
نقاشیهایم گاهی به فروش میرسند، با قیمتهای متفاوت که هیچ ربطی به مهارت و دقت من ندارد. قیمتهای فروخته شده کاملا به مرام و ثروت خریداران وابسته است. اغلب مشتریها هم در همینجا با آثارم روبهرو میشوند. هر از گاهی ناگهان یک نفر محو تماشای نقاشیای که روی آن کار میکنم میشود و میگوید که در آن چیزی هست که معمولا خودم از حضور آن چیز بی خبرم.
امروز با الهام از برج نیمه کاره و جرثقیل آسمان خراشی که از صبح روی آن الاکلنگ میکرد خطهای کج و معوج نا امیدانه ای بخاطر بالا آمدن آن برج در مقابل چشم اندازم میکشیدم. یک زوج ناگهان کنار من ایستادند و خودشان را آرشیتکت معرفی کردند. هر چیز که به تن داشتند خود اثری بود هنری. با چنان اصطلاحات تخصصی و فنی درباره نقاشیام صحبت کردند که من هیچ از آن سر در نیاوردم. نهایتا این را متوجه شدم که خطهایی که من کشیده ام جلوهای از پیچیدگی اسرارآلود رابطه عاشقانه آنهاست. حال که چنین برداشتی از نقاشیام کرده بودند درست نبود که بفهمند آن ساختمان نیمه کاره منبع الهام من بوده است. پس سعی کردم طوری مقابل آنها قرار بگیرم که جلو دیدشان و آن ساختمان را بگیرم. نه فقط به این خاطر که آن دو بر سر اینکه این نقاشی را به چه قیمتی بخرند تا بیشتر بیانگر ارزش رابطه عاشقانه شان باشد رقابت میکردند، بلکه بیشتر به این خاطر که همانقدر که در تعریف و تمجید کردنشان از اثر بیتقصیر بودم، احتمالا با دیدن شباهت نقاشی به آن ساختمان نیمه کاره در تحقیر شدنم هم توسط آنان بی تقصیر بودم. آنها چکی به مبلغی چشم گیر به من دادند به همراه آدرس محل کارشان تا پس از اتمام نقاشی برایشان ارسال کنم. حداقل میتوانم بگویم که این یکی رکورد فروش مرا شکست.