پرش به محتوای اصلی

فصل دوم

مثل همه دخترها برای من هم خواستگارانی آمده بودند، اما یا من آنها را نپسندیده بودم یا آنها مرا. مادرم حسابی کفری بود از این موضوع. یکی از آنها که مادرم خیلی دلش می‌خواست داماد او شود فوق لیسانس ریاضی محض بود و در شرکتی که پروژه‌های فنی مهندسی می‌گرفت کار می‌کرد. مادرش او را مهندس صدا می‌کرد. آن زمان ۲۵ سال سن داشتم و یک سر پر سودا. به تازگی مستقل شده بودم.

آقای مهندس پسر همکار مادرم بود و برخلاف مادر من که بسیار تعریف او را نزد من می‌کرد مادر او چیزی از من برای پسرش نگفته بود الا دیوانه‌بازی‌هایم را. یکبار که به دنبال مادرم رفته بودم دم در مدرسه، از قرار او هم به دنبال مادرش آمده بود و بعد از دیدن من از مادرش درباره‌ام پرس و جویی کرده بود. مادرش هم گفته بود که دختر یاغی و حرف گوش نکنی است. آقای مهندس اما نمی‌دانم در من چه دیده بود که کنجکاو شده و با تعقیب و گریز خلاصه به آدرس من رسیده بود. آنطور که خودش بعدها گفت حدود ۴۰ روزی مرا زیر نظر داشته و به این نتیجه رسیده بود که من همانی هستم که او می‌خواست.

مادرش که از طریق درد و دل‌های مادرم در جریان کله‌شق بازی‌هایم قرار داشت زیاد از من خوشش نمی‌آمد اما به احترام پسرش یک روز برای آشنایی بیشتر به همراه آقای مهندس به خانه ما آمدند. پس از آن، این جلسات آشنایی چند باری ادامه یافت. بر اساس اظهارات خودش این تنها باری بود که او به حرف دلش گوش داده بود و چون کسی نبود که کاری را بدون منطق انجام دهد این حرکت خودش را کاملا به پای عشق گذاشته بود. وقتی این را گفت یاد آن چهل روزی افتادم که مرا زیر نظر داشته و بررسی کرده بود و خنده ام گرفت که البته خوردمش.

در آن چند جلسه متوجه شدم که حرفهای او برای من جذابیت چندانی ندارد. برای هر چیزی جدولی داشت و مدام مغزش در حال تحلیل اعداد بود. در برابر او نمی‌توانستم رها باشم و از هر چه در سرم می‌گذشت حرف بزنم چون افکار و عقاید من در برابر منطق ریاضی‌وار او دیوانگی محض بودند. خودش به ندرت و با احتیاط کامل پس از اینکه هزار بار حرفش را مورد بررسی قرار می‌داد جمله ای را بر زبان می‌راند، من هم که می‌دانستم حرفهایم برای او بچگانه و بی اساس است کنار او کم حرف می‌شدم، بنابر این وقتی با او بودم تبدیل به بمبی در حال انفجار می‌شدم. با اینحال او همچنان از بقیه خواستگاران چند هیچ جلوتر بود چون تایید والدین مخصوصا مادرم را داشت.

یک بار دو کتاب به او هدیه دادم. یکی «کیمیاگر» و دیگری «قمار عاشقانه». به او گفتم این دو کتاب را که بخوانی با حال و احوالات من بیشتر آشنا خواهی شد. او آن دو کتاب را خواند و بعد یک روز از محل کار با من تماس گرفت و در خلال حرفهایش گفت:«تو که به این حرفها اعتقاد داری لطفا به باد بگو بیاید اتاق ما راخنک کند، کولر بخش ما چند روزی است که خراب است.» این را به طعنه گفت، چون جایی از کتاب کیمیاگر شخصیت اصلی از روی حرکت ابرها الهاماتی دریافت می‌کرد و راه خود را پیدا می‌کرد.

۱۲ از ۴۸