در بین تمام نکتههایی که در این دو کتاب بود احتمالا این آخرین چیزی بود که من در نظر داشتم توجه او را به آن جلب کنم. فارغ از اینکه اعتقاد به این به قول او «حرفها» درست است یا خیر، همین که به خودش اجازه داده بود اینگونه مرا به سخره بگیرد دلیلی بود کافی برای اینکه دیگر ختم ماجرا را اعلام کنم. برای مادرم هضم دلیل من خیلی دشوار بود زیرا که نظرش به نظر او نزدیکتر بود. پدرم اما پشت من را گرفت و اجازه نداد که مادر با اصرار مرا در فشار برای تصمیم به این بزرگی قرار دهد.
شاید اگر با یکی از همان خواستگاران ازدواج کرده بودم حالا بچه هم داشتم و دور میزی نشسته بودیم و با هم شام میخوردیم. اما بجای آن کنار آن خرس سخنگو بداخلاق در وانتی سرد در جاده ای تاریک و غریب صدها کیلومتر دورتر از خانه ام گرفتار بودم. ناگهان دلم برای پدر و مادرم تنگ شد. برای خانه ام. کاش آنهمه از خانه دور نبودم. تقریبا نزدیک بود که اشکم سرازیر شود. شاید هم یک قطره ای آمد.
وقتی به خانه خانم بهیار رسیدم خبری از آن دختر سرحال با نقاب جهانگرد نبود. با این حال دلم نمیخواست کسی درون فروپاشیده ام را ببیند. به ژست خود ادامه دادم اما دیگر حرفی از این که قصد داشتم یک ماه را در میان ایل زندگی کنم نزدم.
فردای آن روز همسر خانم بهیار سوییچ مرا گرفت که ماشینم را بیاورد و من و خانم بهیار با ماشین یکی از اقوام به سمت ایل حرکت کردیم. یک روز کامل آنجا ماندم. چون میدانستم که به زودی بر میگردم و دیگر به آوارگی ادامه نمیدهم سعی کردم حداقل حالا که این همه راه را تا به آنجا آمده بودم خوش بگذرانم. مطلب دیگر این بود که غمها اصولا دوام چندانی در من نداشتند و مغزم به سرعت روشی برای بهبود حالم پیدا میکرد.
چیزهای جالبی دیدم و آن سفر کوتاه درسهای مهمی برای من داشت. نکته جالب دیدار با ایلاتیها این بود که متوجه شدم نه تنها هر جور دلشان میخواست یا حداقل آنجور که من فکر میکردم زندگی نمیکردند بلکه قوانینی بسیار سفت و سختتر از زندگی در شهر داشتند.
اولا کوچ نشینی سبکی است که تقریبا رو به انقراض است. برخلاف آنچه فکر میکردم این مردم اصلا فقیر نیستند. آنها در شهر هم خانه و زندگی داشتند و کوچ نشینی تقریبا انتخاب حرفه ای آنها بود. حتی آنها هم که در دشت و کوه و بیابان زندگی میکردند آنقدر که من فکر میکردم رها نبودند. در سبک زندگی کوچروها نظمی بدون خلل حاکم است که انسان را وادار به احترام میکرد. البته آن نظم هم بخاطر جبر طبیعت برای بقاء بود، چون فهمیده بودند غیر از تن دادن به قوانین خودشان ادامه حیات در آن شرایط دشوار یا ناممکن میشد.
با اینکه چادر آنها در طبیعت باز و بی حصار بود اما آنها آن روز چند بار آن چادر را آب و جارو کردند. وقتی از آنها پرسیدم گفتند که این کار هر روزشان است. تا آنجا که میتوانستند بهداشت را رعایت میکردند و به خوراک خود بسیار توجه داشتند. دخترها به صورتهایشان کرم ضد آفتاب میزدند و دستکش دست میکردند در حالی که رعایت بهداشت در جایی که لباسهایشان را در چشمه آب سرد میشستند و دستشویی صحرایی داشتند بسیار دشوار بود.