پسر یازده ساله در آنجا وظیفه به چرا بردن بزها قبل از طلوع آفتاب را داشت، مادر شیر تک تکشان را میدوشید و لبنیات درست میکرد، دختر نان و غذا میپخت و لباس میشست و پدر محصولات را به شهر میبرد و میفروخت. خلاصه هر کس فراخور سن و جنسیتی که داشت وظیفه ای به عهده داشت. با این حال روح زندگی در آنجا جاری بود و برنامه و هدف داشتند.
در آن منطقه به فاصله هر صد متر چادری بر پا شده بود و به این صورت حریم خصوصی نسبی ایجاد کرده بودند. مردهای سیاهچادری که من مهمانشان شدم به همراه مردهای سیاهچادر سمت چپ و مردهای سیاهچادر سمت راست آن روز به شهر رفتند و حتی شب هم باز نگشتند. فهمیدم بخاطر حضور من بوده است. البته خودشان گفتند که برای راحتی من رفته اند اما احساس کردم که این زنها بوده اند که اجازه نداده بودند مردهایشان درحالی که من مهمانشان بودم آنجا بمانند. بنابر این غروب که دور آتش حلقه زدیم خبری از آن جوان تنومندی که قرار بود شعلههای آتش عشق خود را در چشمانش بیابم هم نبود.
هنگام خواب که شد برای در امان بودن از گزند حشرات خاص آنجا چادر کوچک خود را در سیاه چادر آنها باز کردم و دیدم که مادرشان تفنگی هم در آورد و بالای سر خود نهاد. فهمیدم که شب در آنجا بسیار خطرناک است.
وقتی در چادر خود به زیر لحاف سنگین غلتیدم با صدای گاه و بی گاه زنگوله بزها به فکر فرو رفتم. در همان دو روز کلی بزرگتر شده بودم. واقع بین تر. من دختری از شهر صدها کیلومتر راه را پیموده بودم تا یک شب این نوع از زندگی را تجربه کنم و بدانم که هیچ کس در این دنیا نمیتواند کاملا رها باشد و هر طور که میخواست زندگی کند. حتی در دل بیابان.
فردای همان روز به سمت خانه برگشتم. صبح خیلی زود راه افتادم و تمام راه به حرف پسر عموی خانم بهیار فکر کردم. «اگر راست میگویی سیر انفس کن.» این جمله باز هم مرا با همان سوال همیشگی روبرو کرده بود. این سوال که چه کار کنم. چه حرفه خاصی انتخاب کنم که هم بتوانم آن را تا انتها ادامه دهم و هم مرا از همه متمایز کند. با این تفاوت که اینبار باید از کمی قبل تر از «چکار کنم» شروع میکردم. اول باید میفهمیدم من کی هستم تا بعد بفهمم چکار کنم.
مادرم همیشه میگفت:«تو مدام از این شاخه به آن شاخه میپری و هیچ کاری را به آخر نمیرسانی.» تازه او هنوز خبر نداشت که من کارم را هم رها کردهام. این حرف او سرکوفت سختی برای من بود. قفل شده بودم. از یک طرف ظاهرا حق با او بود و از طرفی حق با او نبود. من برای ترک هر یک از آن کارها دلایل کافی داشتم. همچنین نمیشد انرژی و توانایی فوق العاده ای را که داشتم نادیده گرفت و انتظار داشت همان کارهایی را انجام دهم که همه انجام میدادند. اصلا نمیدانستم باید از کجا شروع کنم. کاش کسی نقشه راهی در برابرم قرار میداد. هرچه میگذشت شرایط سخت تر میشد. حالا دیگر درآمد هم نداشتم. حقوق پدر و مادرم به اندازه خودشان بود. اگر نمیتوانستم از پس کرایه خانه خودم بر آیم مجبور بودم شکست را بپذیرم و به خانه والدینم برگردم. این یکی حالا دیگر خیلی برایم دشوار بود.