با سر تایید کردم.
صدای گیتارت را از بالا شنیدم. میدونستم لحظات سختی داری، میخواستم سرت را گرم کنم تا از آن حال و هوا درت بیاورم. میخواستم بیایم ببینمت و بهت بگویم که من هستم. یادت هست ماشینت را فروخته بودی، من مسافرت نرفتم، فقط میخواستم به یک بهانهای بهت ماشین برسانم. میدانستم تو به ماشینت وابستهای.
خندیدم. گفتم:«واسه همین ۲۴ ساعته لامپ خانه ات روشن بود؟
خودش هم خنده کم رنگی کرد.
گفت:«آخرین بار تمام تکنیکهایی که من برای جلب توجه تو بلد بودم را باطل کردی. گفتی من یک پدر دیگر نمیخواهم. من جور دیگری بلد نبودم به تو محبت کنم. فهمیدم نظر تو در مورد من هیچ فرقی نکرده.»
با لبخند گفتم: «خب دیوانه! آخر من از کجا میفهمیدم تو چی تو سرت میگذرد؟ نمیشد به جای اینکه تله عشقی سر راه من بزاری، میآمدی رک و راست باهام حرف میزدی؟»
با بدجنسی گفت:«حالا تلههای من چیز قابل توجهی هم به دام انداخته؟»
قابل توجهتر از اینی که جلوآت ایستاده؟
اول لبخند زد بعد گفت: «من رک و راست حرفم را بهت زده بودم. این تو بودی که رد کردی.»
گفتم:«من دلیل کافی داشتم. تو منو مسخره کردی. یادت هست زنگ زدی گفتی به باد بگو بیآید اتاق ما را خنک کند؟»
گفت:«خوشحالم که چیزی از سرتقیت کم نشده. ولی خودت هم میدانستی که من آن را به شوخی گفتم. تو دنبال بهانه بودی.»
سرم را پایین انداختم. تقریبا با خودم گفتم:«آن مال خیلی وقت پیش بود، خیلی چیزا از آن موقع تغییر کرده.»
هر دو سکوت کردیم. این بار من شروع کردم. گفتم:«بخاطر پدرت متاسفم. حالا حالش چطور است؟»
خوب نیست. دکترها جوابش کردند. آوردهاندش خانه.
شاید نباید این را بگویم. ولی حداقل تو شانس این را داشتی که خودت را برای رفتنش آماده کنی. منظورم این نیست که خوش به حالت. منظورم این است که من خوب میفهمم چه شرایطی داری.
مدتی چیزی نگفتیم. یادم افتاد که او داشت میرفت. چرا در این باره چیزی نمیگفت. از ایران میرفت یا از این خانه؟
میخواهند که من پیششان باشم.
چرا برنمیگردند ایران؟
شرایط پرواز ندارد.
باز هم سکوت. البته سکوت نابهجایی بود. هرکس دیگری جای من بود حتما میگفت که باید هرچه سریعتر خودش را به آنها برساند. مخصوصا کسی که مثل من تجربه تلخ از دست دادن پدر و مادر را داشته. ولی پدرش مادرش را داشت، خواهرش را هم. اما من نداشتم. نمیشد که پدرش همه را داشته باشد و من هیچکس را. گفتم:«میدانم توقع داری بگویم هرچه سریعتر خودت را به ایشان برسان.»
کاش میشد با هم میرفتیم.
اگر هم میشد فکر نکنم مادرت از دیدن من خوشحال شود. مخصوصا در این شرایط.
نیشخند زد. گفت:«نه نمیشود.»
هر دو در فکر بودیم.
وقتی من رفتم تو چکار میکنی؟
نیش خندی زدم و گفتم:«هرکاری تا حالا میکردم.»
حال عجیبی داشتم. خوشحالی من خیلی کوتاه بود. وقتی فهمیده بودم او هم مرا میخواست این را هم فهمیده بودم که دارد میرود. میخواستم بپرسم کی برمیگردی ولی جوابش این بود که وقتی پدرم بمیرد و این سوال نپرسیدنی بود. از دستش عصبانی بودم. چرا اینهمه فرصت را از دست داده بود. چرا زودتر همه چیز را به من نگفته بود. صدای رعد و برق میآمد. یاد آن آیه قرآن افتادم که صدای باران و رعد و برق، بیم و امید را با هم میآورد.