پرش به محتوای اصلی

فصل هفتم

با طمانینه و لبخند مردانه‌ای که تا ته دلم را لرزاند گفت: «نخیر. فقط اسم شما مهتا است.» برای من یک صندلی آورد و کنار همان شوفاژ قرار داد که بنشینم. کمی آنطرف‌تر از همان شوفاژی که مقابلش ایستاده بودم میز تحریر بزرگی بود با یک کامپیوتر و دو لپ‌تاپ که هر سه روشن بود. خودش رفت و پشت همان میز روی صندلی‌‌اش نشست. عینکش را از چشم درآورد و در حالی که با آن ور می‌رفت فکر می‌کرد. شاید می‌خواست به من فرصت دهد تا همه جا را بهتر ببینم. هیچ‌وقت عجله‌ای برای شروع صحبت نداشت. اصولا هیچ‌وقت عجله‌ای نداشت. برعکس او من در تلاطم بودم که چیزی بگویم اما نمی‌دانستم چه بگویم و از کجا شروع کنم. مدتی در سکوت گذشت. باز هم با طمانینه خودش شروع کرد. بیشتر عینکش را نگاه می‌کرد و هر از گاهی من را. گفت: یکسال پیش که من آمدم به این خانه والدینم رفته بودند آلمان پیش خواهرم برای معالجه پدرم که سرطان دارد. البته آن موقع آنقدر جدی نبود ولی دلشان می‌خواست که من هم بروم. اما من نتوانستم که اینجا را ترک کنم و دور بشوم.«

سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. انگار انتظار داشت که من بفهمم چرا نتوانسته بود برود. نگاهم دستپاچه شد. دوباره به عینکش نگاه کرد. ادامه داد:«چند وقت بعد از رفتنشان تو کارت را ترک کردی.»

تو من را تعقیب می‌کردی؟

نیم نگاهی به من کرد که معنی‌اش این بود که ساکت باش و گوش کن. من که دیگر رام شده بودم همان کاری را کردم که او می‌خواست. او همیشه آمادگی این را داشت که دیگر حرف نزند، پس حالا که خودش داشت این همه حرف می‌زد بهتر بود که من آن را قطع نکنم. گفت:«تو به من گفتی نه، و من تا مدتها فکر می‌کردم شاید به کس دیگری علاقه داری. ولی بعد دیدم تو با کس دیگری هم رابطه‌ای نداری و ازدواج نکردی. که اگر این کار را کرده بودی دیگه هیچ وقت سر راهت قرار نمی‌گرفتم.»

باز هم مرا نگاه کرد تا تاکید بیشتری بر روی حرفش کرده باشد. من هم جوری نگاه می‌کردم که انگار حرف منطقی جواب ندارد.

یک روز به خودم گفتم بیایم نزدیک تو یک خانه بگیرم که اگر نظرت تغییر کرد بدانی کجا پیدایم کنی.

منتظر بودم تا ادامه دهد ولی انگار حرفش تمام شده بود. چیزی به حرفش اضافه نکرد.

گفتم:«همین؟ می‌خواستی منتظر بمانی شاید یهو نظرم عوض می‌شد؟»

اشتباه نکن. من برای بدست آوردن تو تلاش کردم ولی به شیوه خودم. تو دختر چموشی هستی. نمی‌خواستم به تو آویزان بشوم. دلم می‌خواست کاری کنم که خودت هم بخواهی که بقیه عمرت را با من بگذرانی. چند بار قدم‌هایی برداشتم تا بدانی من سر حرفم هستم ولی تو نادیده گرفتی. همیشه حواسم بهت بود. همین که به این خانه آمدم تا کنارت باشم. وقتی پدر و مادرت فوت کردند هر لحظه حواسم بهت بود. یادت هست آن شبی را که گریه می‌کردی و گیتار می‌زدی، آمدم یک متن بهت دادم برایم ترجمه کنی؟

۴۴ از ۴۸