حالا دیگر مرا تو خطاب میکرد. حالا که داشت میرفت. از این که میدیدم نگران است دلم خنک میشد. چرا فقط من باید اذیت میشدم. او هم باید اذیت میشد. او حق نداشت به همین راحتی برود. حداقل باید یک بار با من حرف میزد و مرا در جریان میگذاشت. اصلا اگر قصدی نداشت حق نداشت که به این خانه نقل مکان کند. این من بودم که اول به این ساختمان آمده بودم. او نباید آرامش مرا تا این حد به هم میریخت. با چنان سرعتی راه میرفتم که هرکس میدید امکان نداشت باور کند من بی هدف راه میرفتم. اشکهایم بی اجازه سرازیر بودند و من راهی برای متوقف ساختنشان نداشتم. نمیفهمیدم چرا اشک میریزم چون من عصبانی بودم و طلبکار، نه بازنده دلشکسته. اینها را به خودم میگفتم تا نگذارم درونم از هم بپاشد. زندگی با من سر جنگ داشت. آخر چرا؟ من فقط میخواستم آدم خاصی شوم. میخواستم رسالتی داشته باشم متفاوت از همه. چی شد که همه کائنات تصمیم گرفت شاخ مرا بشکند؟ همه فرصتها را بی مقدمه از من میگرفت. اول پدر و مادرم را و حالا…. این مبارزه ناجوانمردانه بود. دخترهای هم سن و سال من اغلب مسیر مشخص و از قبل تعیین شدهای را رفته بودند. همه مثل هم. در ماراتنی بی داور، مدرکی گرفته بودند، دلبری کرده و شوهر کرده بودند، بچه دار شده بودند و…. من از این کارها نکرده بودم. من مسیر سخت تر را برگزیده بودم. میخواستم کسی باشم که لایق به دنیا آمدن باشد. آیا اشتباه فهمیده بودم؟ شاید دکتر راست میگفت. شاید رسالت خاصی برای فرد فرد بشر مورد انتظار نبود. اگر اینطور است قبول. من تسلیمم. کجا را باید امضا میکردم تا آتش بس اعلام میشد؟
با خودم حرف میزدم و نمیدانم چقدر راه رفته بودم. دوباره به نقطه اول بازگشته بودم. مقابل در خانه سینا ایستاده بودم. نفس نفس میزدم و مانده بودم کی تصمیم گرفتم که به اینجا بیایم؟ دلم دیگر فرمانبرداری نمیکرد. کنترل همه چیز به دست او افتاده بود. در زدم. پشت در بود انگار از بس که سریع در را گشود. مرا که دید خلاص شد. گفت: «داشتم میآمدم دنبالت.» کمتر از من آشفته نبود. نگاهم که به نگاهش افتاد دیگر بغضم ترکید. آمده بودم که بگویم تسلیم.
از سر راه من کنار رفت و من وارد خانه او شدم. حالا میتوانستم همه جای آن را ببینم و کنجکاویام را سیر آب کنم اما دیر شده بود. او داشت میرفت. به یک دیوار خانه تخته وایت برد بزرگی نصب بود که روی آن پر بود از جدول و گراف و عددهای نصفه نیمه. اما من نام خودم را بین آن خط خطیها تشخیص دادم. وسط آن اشکها و گریه ناگهان خندیدم. او هم فهمید که من به چه میخندم. خودش هم خنده کمرنگی کرد. نوشته بود:«مهتای بیهمتا.» سرما رفته بود تو تنم. چسبیدم به یکی از شوفاژها. خودش رفت زیر کتری را روشن کرد. همین طور که گرمتر میشدم تا آنجا که راه میداد همه جای خانه را برانداز میکردم. انگار باز هم دنبال اثری از خودم بود. نشانه ای که باز هم حالم را بهتر کند. پس چرا داشت میرفت؟ نکند کس دیگری هم نامش مهتا بود؟ باورم نمیشد به همین زودی آتش بس اعلام شده باشد. با صدایی که بخاطر گریه تو دماغی و مضحک شده بود پرسیدم: کس دیگری هم هست که اسمش مهتا باشد؟«