پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل هفتم

چند روزی بود که دیگر سر کار نمی‌رفتم. بیکار بودن باعث شده بود بیشتر به سینا فکر کنم. کوچکترین صدایی مرا مثل باد پای پنجره می‌کشاند تا بفهمم دارد می‌رود یا می‌آید. وقتی می‌رفت تا وقتی برگردد کلافه بودم. چند روزی به این منوال گذشت تا اینکه یک روز دیگر دلم طاقت نیاورد. احساس می‌کردم دارم حماقت می‌کنم که بر سر تابوتی گریه می‌کنم که معلوم نیست مرده‌ای در آن باشد. باید هر طور شده بود او را می‌دیدم. گفتم چیزی را بهانه می‌کنم و با او صحبت می‌کنم. به قول آقای دکتر باید به نحوی از داخل سرش سر در می‌آوردم. گفتم خرابی پکیج را بهانه می‌کنم و می‌روم که شماره یک تعمیرکار را از او بگیرم. پشت در خانه که رسیدم زنگ زدم. در را باز کرد. برای لحظه‌ای نتوانستم چهره‌ای را که می‌دیدم درک کنم. سینا نبود. یک مرد دیگر بود. سلام کردم و گفتم من با آقای شفیعی کار داشتم. سینا از پشت آن مرد ظاهر شد و به سمت من آمد. ته ریش داشت و من هیچ وقت او را با ته ریش ندیده بودم. آن مرد برگشت به سمت زن و مرد جوانی که داخل منزل بودند و مانند مشاوران املاک شروع کرد به صحبت کردن درباره کابینت‌های آشپزخانه. ماتم برد. بدون سلام به سینا گفتم:«دارید از اینجا می‌روید؟

گفت:«بله.»

بی مهابا پرسیدم:«چرا؟»

با ناراحتی گفت:«داستان دارد. شما با من کاری داشتید؟»

گفتم:«بله. آمده بودم شماره یک تعمیرکار پکیج ازتان بگیرم که حالا باشد یک وقت دیگر مزاحم می‌شوم. با اجازه.»

و سریع برگشتم. او داشت از آن خانه می‌رفت. گیج و گنگ شدم. داشتم دیوانه می‌شدم. اگر می‌خواست برود پس چرا اصلا آمده بود؟ او حتی به من نگفته بود که قصد دارد از اینجا برود. آن هم حالا که من انتظارش را می‌کشیدم؟ حالا که دیگر دوستش داشتم. چکار باید می‌کردم. به شدت نیاز داشتم با کسی صحبت کنم. یک لحظه گوشی موبایلم را در آوردم تا همان موقع به متین زنگ بزنم و بگویم پشیمان شده ام و جواب من به خواستگاری او مثبت است. تا خلاص شوم از آن همه فشار. شب سردی بود. این را بعد از یکساعت که در خیابان راه رفته بودم فهمیدم. اصلا نفهمیدم کی از خانه بیرون زده بودم. داشتم از سرما یخ می‌زدم. کمی بعد دیدم که سینا زنگ می‌زند. نمی‌خواستم جوابش را بدهم. صدایم می‌لرزید. چند بار دیگر هم زنگ زد و من جواب ندادم. بعد پیام داد.

مهتا خانم آمدم شماره تعمیرکار بهتان بدهم. منزل تشریف ندارید؟

نمی‌خواستم جواب سوالش را بدهم. نیم ساعتی دیگر هیچ پیامی نداد. بعد دوباره زنگ زد که من پاسخ ندادم. پیام داد.

مهتا خانم لطفا جواب بدهید. اتفاقی افتاده؟

تصمیم نداشتم به هیچ یک از تماس‌هایش پاسخ دهم. دوباره پیام داد:

مهتا می‌دانم به یک پدر دیگر احتیاج نداری. ولی نگرانم. لطفا فقط یک پیام خالی بفرست که بدانم حالت خوب است.

۴۲ از ۴۸