اینها را که میگفتم عمیق به حرفهایم گوش میداد. ادامه دادم:
اما کتمان نمیکنم که شاید عاقلانه تر بود در یکی از آنها مدرکی بدست میآوردم و کمی محتاطتر تصمیم میگرفتم.
اغلب ما تجربه انتخابهای اشتباهی داریم که گاهی تاوانش بسیار سنگینتر از حد تصور ماست.
این حرفش را به نشانه دلجویی و ابراز همدردی برداشت کردم. کمی اعتماد به نفس به من برگشت. وقتی دوباره نگاهش را به فرمی که پر کرده بودم انداخت فرصت کردم به او بیشتر دقت کنم. در شقیقههایش چند تار موی سفید خودنمایی میکرد. پوست گندمی داشت با چشمان آبی که خوشم نیامده بود. همیشه نسبت به چشمان آبی گارد داشتم. میانه اندام بود و دستبند چرمی هم به دست داشت. سر برگرداندم. در این اتاق که ظاهرا اتاق کار آقای دکتر بود یک ردیف کامل از سقف تا کف کتاب وجود داشت. این چیزی بود که احساس مرا نسبت به این خانه بهتر کرد. آقای دکتر توضیح داد که در سرتاسر خانه دوربین وجود دارد و خودش مدام به وسیله موبایلش همه چیز را زیر نظر خواهد داشت. خانه خدمتکار داشت و من فقط مسئول دخترش که نامش ایزابل بود میشدم. هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۶ عصر. ساعت ۶ پدر بزرگ و مادر بزرگ به دنبال نوه خود میآمدند و تا ۱۰ شب که پدرش بیاید و او را با خود به خانه برگرداند پیش آنها بود. پرسیدم:«میتوانم ایزی صدایش کنم؟» کمی مکث کرد و بعد گفت:«مادرش هم عادت داشت ایزی صدایش کند.» داشتم فکر میکردم که این پاسخ یعنی میتوانم یا نمیتوانم که خودش ادامه داد:«اشکالی ندارد.»
من به عنوان پرستار ایزی انتخاب شدم. آن شب یک شب سخت را پشت سر گذاشتم. روزگاری میخواستم وقتی بزرگ شدم مثل روزالین فرانکلین شوم. میخواستم نوبل بگیرم یا کار خارقالعاده خاصی انجام دهم، اما حالا به پرستار کودک بودن رضایت داده بودم. عکس پدر و مادرم را بغل کردم و از آنها عذخواهی کردم. گفتم: «ببخشید که من هیچ کدام از آنهایی که شما انتظار داشتید نشدم. معذرت میخواهم که آنقدر خرابکاری کردم که همه فرصتها از دستم رفت. خواهش میکنم از من ناامید نشوید. جبران میکنم.»