از لحظه ای که پایم را از آن خانه بیرون گذاشته بودم مدام در ذهنم به زبان انگلیسی حرف میزدم. همان شب چند کتاب قصه کودک به زبان انگلیسی دانلود کردم. کودک تازه زبان باز میکرد و به سختی صحبت میکرد. ایزی کودک ناراحتی بود. به ندرت میخندید و هیچ میلی به ارتباط برقرار کردن نداشت. چشمان مشکیاش قطعا به مادرش رفته بود. از او بخاطر بی میلی اش نسبت به حرف زدن ممنون شدم. پدرش هم گفته بود با او حرف بزن اما وادار به حرف زدن نکن. جالب اینجا بود که مثلا قرار بود از من زبان انگلیسی بیاموزد. برای من ابراز محبت کردن به زبان انگلیسی بسیار دشوار بود. من حتی به زبان فارسی هم کلمات محبت آمیز زیادی بلد نبودم و همانهایی را هم که بلد بودم فرصتی برای بکار بردن پیش نمیآمد. از یوتیوب فیلمهای کودکانه میگرفتم تا بفهمم با کودکی در سن او چطور باید به زبان انگلیسی حرف زد. ایزی بجای هر کاری تا دلت بخواهد به خانه سازی با لگوها علاقه داشت. میتوانست مدتها خودش را سرگرم کند. هر وقت که خسته میشد بیآنکه چیزی بگوید به آغوش من میآمد و خاموش میماند تا بخوابد. از اعتمادی که به من پیدا کرده بود میفهمیدم که همه چیز دارد به درستی پیش میرود. جالب اینجاست که در خانه گاهی دلم برایش تنگ میشد. از پدرش اجازه گرفته بودم که چند کتاب از کتابهای روانشناسی کودکی که داشت را برای مطالعه بردارم. تجربه فوق العاده ای بود. اولین کتاب در زمینه تربیت کودک خواندم که تازه فهمیدم چقدر تشنه دانستن درباره خودم هستم. کتابهای روانشناسی آقای دکتر دریچهای رو به جهانی تازه به سویم گشوده بودند. این همان سیر انفسی بود که نیاز داشتم. مدام یکی از آن کتابها در دستم بود. هر چه میخواندم بیشتر خودم را میشناختم. غیر از خودم کس دیگری هم سوژه این کشف و شهود بود. سینا. همان که تقریبا دو ماهی میشد که از آخرین ملاقاتمان ناپیدا شده بود. اگر هر روز صبح خروجش را از پارکینگ نمیدیدم و هر شب لامپ خانه اش روشن نبود شک میکردم که اصلا هنوز هم ساکن آنجاست یا نه. یک شب در خانه مشغول خواندن یکی از همان کتابها بودم که بالاخره پیدایش شد. زنگ خانه را زد. در را باز کردم و با خوش رویی سلام کردم. او اما تقریبا همچنان لبخند نداشت. گفت:«میشود خواهش کنم یک لطفی در حق من کنید؟» باز هم او خواهشی از من داشت. گفتم:«بفرمایید؟» مدارک ماشینش را به همراه سوییچ به سمت من گرفت و گفت: «من چند روزی به سفر میروم. امکان دارد باطری ماشین خالی شود. لطفا هر روز دوری با این ماشین بزنید تا من برمیگردم باطری نخوابد.»
کمی فکر کردم و گفتم:«بعید میدونم ماشین شما باطری خالی کند. نگرانیتان بی مورد است.»
نه قبلا هم سابقه داشته است. اگر بدانم برای شما دردسر میشود به دوستم میسپرم.
با من من و دودلی گفتم:«دردسری که نیست. فقط»
نگذاشت حرفم را تمام کنم.