پرش به محتوای اصلی

فصل پنجم

پس ممنون می‌شوم. اصلا هر روز هرجا که کاری داشتید با همین ماشین بروید که یک تیر و دو نشان شود.

سر در گم گفتم:«خواهش می‌کنم.»

و رفت. فردای آن روز به سفر رفت و چراغ خانه اش ۲۴ ساعت شبانه روز روشن بود. خنده ام گرفت از این شیوه پیشگیری دزدی که او هنوز به آن اعتقاد داشت. روز بعد با ماشین به خانه ایزی رفتم. وقتی برای اولین بار پشت فرمانی که او هر روز می‌رفت نشستم حس عجیبی پیدا کردم. همه جای ماشین بوی او را می‌داد. بوی مردانه‌ای که مدتها قبل آن وقت‌ها که خواستگار من بود به مشامم رسیده بود. داشبورد ماشین و هرجای دیگری را که امکان داشت اثری از چیز خاصی بیابم گشتم. هیچ چیز خاصی پیدا نکردم جز یک قرآن کوچک که در داشبورد بود. با اینکه حالا با ماشین حداقل برای چند روزی راحت تر به محل کارم می‌رفتم اما قلبا خوشحال نبودم. هر شب که به خانه خودم می‌رفتم همین که می‌دانستم او یک طبقه بالاتر در خانه است احساس خوبی داشتم. و حالا نمی‌دانستم کجا است و چقدر از من دور است. کاش پرسیده بودم کجا می‌رود و کی بر می‌گردد. به خانه ایزی که رسیدم آقای دکتر خرید ماشین را تبریک گفت. به او گفتم که ماشین را نخریده‌ام و ماجرا را توضیح دادم و او کمی به فکر فرو رفت.

یک روز جمعه آقای دکتر به من زنگ زد و گفت که ایزی تب کرده و بهانه مرا می‌گیرد. راست می‌گفت. حالا دیگر ایزی حسابی به من عادت کرده بود. در خانه هر کجا که می‌رفتم او مانند جوجه اردکی بی صدا دنبال من می‌آمد. با من بیشتر از هر کس دیگری حرف می‌زد. از من خواهش کرد که آن روز چند ساعتی به خانه آنها بروم تا از ایزی مراقبت کنم. تا آن روز سه هفته ای بود که ماشین سینا دست من بود. آقای دکتر مانند پلیسی که می‌خواهد مچ دزدی را بگیرد پرسید:«همسایه بخشنده شما هنوز از سفر برنگشته؟

نه هنوز.

آن روز جمعه بود و آقای دکتر خودش هم در خانه بود. فرصت‌های بیشتری برای مکالمه بین ما پدید آمد. البته برای اینکه من بهانه ای نداشته باشم پدر و مادرش را هم خبر کرده بود که من در خانه با او معذب نباشم. هنگام نهار گفت:«خانم هدایتی شما به ماشین و رانندگی علاقه دارید؟»

بله. من از ۱۳ سالگی تا یک هفته قبل از اینکه اینجا استخدام شوم ماشین داشتم و رانندگی می‌کردم. البته راستش را بخواهید دیگر مثل سابق نیستم.

می‌تونم کمکتون کنم که یک ماشین بخرید. قبلا گفته بودید حقوق پدر و مادرتان تا ۳ ماه دیگر آزاد می‌شود. از سه ماه بعد، ظرف چند ماه به صورت قسطی پول آن را به من پس بدهید. موافقید؟

کمی فکر کردم. پیشنهاد بدی نبود. دلیلی نمی‌دیدم که قبول نکنم. جز اینکه این لطف او ممکن بود معذوریت‌هایی برایم ایجاد کند که بعدا گرفتار شوم. داشتم فکر می‌کردم پیشنهادش را رد کنم که گفت:«منتی نیست. شما هم امروز لطف کردید که با اینکه مجبور نبودید بخاطر ایزی اینجا حاضر شدید.»

۳۴ از ۴۸