موافقت کردم. چند روز بعد دوباره ماشین داشتم. مدت نسبتا زیادی از رفتن سینا گذشت بود و من خبری از او نداشتم. دلم برای او، همان که حرفی نمیزد و حتی نمیدیدمش تنگ شده بود. دلم میخواست زودتر برگردد. کم کم حتی نگران شده بودم. اولین روزی که با ماشین خودم به خانه برگشتم سینا از سفر برگشت و ماشین خودش را تحویل گرفت. تعجب کردم از این که چطور دقیقا همان روز از سفر برگشته بود. فکر کردم نکند کل موضوع دروغی بیش نبوده باشد. وقتی برای گرفتن ماشینش آمده بود پرسید:«سرکار میروید؟»
بله.
امیدوار بودم نپرسد که سر چه کاری اما پرسید. برایم سخت بود که بگویم پرستار کودک شدم دست آخر. ادعاهای من تا آن روز خیلی بیشتر از این حرفها بود. اما به جای پاسخ دادن به سوال او خیلی تند و سریع گفتم: «هنوز معلوم نیست ماندگار باشم یا نه.» فهمید که دلم نمیخواست توضیح دهم.
چند ماه بعد وقتی حقوق پدر و مادرم آزاد شد دیگر مجبور نبودم به پرستاری از ایزی ادامه دهم. با این حال به ایزی و آن خانه عادت کرده بودم. چیزی شبیه به احساس تعلق داشتن. حتی به خدمتکاری که آنجا کار میکرد عادت کرده بودم. بنابر این تصمیم گرفتم تا زمانی که کار بهتری پیدا نکرده ام به کارم ادامه دهم. یک روز که از سر کار به خانه برمیگشتم دوست سینا به همراه همان خانم با من وارد آسانسور شدند. به دست خانم نگاه کردم حلقه ای در آن ندیدم. پس به احتمال زیاد این خانم هم دوست سینا است. خیلی افسرده شدم. احتمال دادم او با کس دیگری در رابطه بود. به همین خاطر فاصله اش را با من حفظ میکرد. پریشان شدم. تقریبا دیوانه شدم. آن شب اولی که این خانم را دیده بودم شب تولد سینا بود. بعدش او به دنبال من آمده بود و آنقدر این حرکت او برایم دلجویانه بود که تقریبا موضوع این خانم را فراموش کرده بودم. ولی حالا دوباره دیده بودمش. از کجا معلوم که چندین بار دیگر هم نیامده بود و من خبر نداشتم؟