پرش به محتوای اصلی

فصل ششم

مدتی بعد یک روز آقای دکتر کمی زودتر از همیشه به خانه بازگشت. چند روز بعد باز هم کمی زودتر به خانه بازگشت. هر بار که زودتر به خانه بازمیگشت من معذب می‌شدم. در حالی که خدمتکار در خانه بود اما فضا برای من سنگین بود. احساس می‌کردم مدام زیر نگاه او هستم. رفته رفته می‌دیدم که تعداد روزهایی که زودتر به خانه بر می‌گردد بیشتر می‌شود. یک روز قبل از اینکه خانه را ترک کنم از من خواست که فردا با او در یک رستوران شام بخورم. گفت که قصد دارد راجع به مطلب مهمی با من صحبت کند. او می‌توانست راجع به هر چه می‌خواست در خانه با من صحبت کند. پس این دعوت نشان می‌داد که صحبت احتمالا درباره موضوعی بود که من خودم چند روزی بود که حدس می‌زدم. آن شب تا صبح فکر کردم. اگر او از من خواستگاری می‌کرد چه می‌کردم؟ من از چشم‌های آقای دکتر خوشم نمی‌آمد. حتی هیچ وقت نامش را به جز آقای دکتر تصور نکرده بودم. از من ۶ سال بزرگتر بود. اما ایزی را بسیار دوست داشتم. احساسی مادرانه به او پیدا کرده بودم. البته اینکه من دیپلم داشتم و او دکترا داشت اذیتم می‌کرد. این که او خانواده ای داشت و من هیچ کس را نداشتم اذیتم می‌کرد. و مهم تر از همه. قلبم پیش سینا گیر بود. اگر آقای دکتر از من خواستگاری می‌کرد نمی‌توانستم دوستش داشته باشم. فکر من پیش سینا بود و هنوز مطمئن نبودم که سینا با کسی دیگر در ارتباط است یا نه. به عکس پدر و مادرم نگاه کردم. اگر آنها اینجا بودند می‌گفتند کار عاقلانه این است که اول ببینی آقای دکتر چه می‌خواهد بگوید. کمی او را بشناس شاید به او علاقه پیدا کردی.

روز بعد، از سر کار مستقیم به سر قرار با آقای دکتر رفتم. حدس من درست بود. گفت که هر روز از طریق گوشی موبایل مدام مرا زیر نظر دارد و از من خوشش آمده است. گفت نه فقط بخاطر ایزی که حالا من را مادر خود می‌دید بلکه بخاطر خودش می‌خواهد که با او ازدواج کنم. گفتم:«شما فرصت این را داشتید که من را بشناسید. مخصوصا که روانشناس هستید اما من این فرصت را نداشته ام. باید کمی بیشتر با شما آشنا شوم.»

قرار شد کمی بیشتر با هم وقت بگذرانیم و من قول دادم که برای تصمیم گیری بیش از سه ماه وقت نگیرم. همچنین گفتم که اگر جوابم منفی شد رفته رفته ساعت‌های کاری ام را کوتاه تر می‌کنم تا هم ایزی لطمه نبیند و هم پرستار جدید جای من را بگیرد. بعد از رستوران کمی پرسه زدم و فکر کردم. تمام راه به سینا فکر کردم. سینا تکلیف مرا روشن نمی‌کرد. هم بود و هم نبود. اگر به من علاقه نداشت پس چرا به آن خانه نقل مکان کرده بود؟ چرا همیشه سر بزنگاه به دادم می‌رسید. اگر علاقه داشت چرا دوباره مستقیم حرفش را نمی‌زد؟ من یک بار درخواست او را رد کرده بودم، درست. اما نمی‌شود که خودم بروم و بگویم اشتباه کردم. عمر من داشت در بلاتکلیفی می‌گذشت. آقای دکتر یک انتخاب عاقلانه بود. من تا کی باید تاوان تصمیمات احساسی ام را می‌دادم؟ به خودم گفت حالا دیگر بزرگ شده‌ای. جای اشتباه باقی نمانده است. برای یک بار هم که شده محض رضای والدینت تصمیمی بگیر که آنها هم خیالشان کمی راحت شود.

۳۶ از ۴۸