به خانه رسیدم. ماشین را که پارک میکردم سینا را دیدم که در بالکن ایستاده بود. وقتی دیدمش تمام حرفهای عاقلانه از سرم محو شد. باورم نمیشد. انگار راستی راستی او را دوست داشتم. اگر ۷ سال پیش به من میگفتند که روزی حسرت خواهی خورد که دوباره همان قدر دوستت داشته باشد امکان نداشت باور کنم. حالا چی؟ آیا حالا او از من انتقام میگرفت؟ یا اصلا به من فکری هم میکرد؟ آن دختر چه؟ آیا او را هم همان قدر که روزی مرا میخواست دوست داشت؟ از ماشین که پیاده شدم در حالی که وارد حیاط میشدم به او که در بالکن بود نگاه کردم. هر دو با سر به هم سلام کردیم. به پشت در خانه که رسیدم او پشت در ایستاده بود. من لباسی مناسب قراری که داشتم به تن داشتم. بلوزی به رنگ صورتی کم رنگ و دامنی مشکی تا زیر زانو و جوراب شلواری. قد مانتو از دامنم کوتاهتر بود و شالی حریر الوان به سر داشتم. حالا هم که شب شده بود و کمی دیر بود. او سر تا پای مرا برانداز کرد. ته آرایشی داشتم که معمولا نداشتم و به زیر چشمانم کمی پس داده بود. بعد از مدتها کفشی پوشیده بودم که حدود ۵ سانت پاشنه داشت. از بس که همیشه کتونی و کفشهای اسپرت میپوشیدم هر وقت که کفشی با پاشنه میپوشیدم پدرم میخندید و میگفت یکی از مضحکترین صحنههای عالم صحنه ای است که مهتا کفش پاشنه دار میپوشد. حالا سینا این صحنه را میدید و نمیدانستم که آیا به نظر او هم این تیپ مضحک است یا نه. چشمم که به او افتاد بخاطر تیپی که به آن عادت نداشتم و ارتفاعی که در آن قرار گرفته بودم کمی هول شدم.
بعد از سلام گفت: «سوییچ ماشینتان را به من بدهید. من جای ماشینها را با هم عوض میکنم. از فردا شما داخل پارکینگ پارک کن و من بیرون پارک میکنم.» منتظر جواب من نشد. همزمان که تصمیمش را اعلام میکرد سوییچ را از دست من گرفت. آمدم بگویم احتیاجی نیست که او وارد آسانسور شد و رفت. سریع به داخل خانه رفتم. تا او کار خود را میکرد باید لباسهایم را عوض میکردم. وقتی برگشت تا سوییچ و ریموت در را به من تحویل دهد من به حالت عادی برگشته بودم. در را که باز کردم او گوشی موبایلم را به سمتم گرفت در حالی که زنگ میخورد. اسم آقای دکتر روی گوشی افتاده بود. همیشه این گوشی لعنتی را جا میگذاشتم اما الان نباید این اتفاق میافتاد.
گفتم:«رییسم است.»
گفت:«کدام رییس اجازه دارد این وقت شب با همراه یک خانم تماس بگیرد؟»
کم کم داشتم عصبانی میشدم. او چه فکری پیش خود کرده بود که اینطور صاحب اختیار با من حرف میزد. او که خودش با کس دیگری در ارتباط بود و هیچ کاری هم به کار من نداشت. انتظار داشت من یک باکره مقدس در طبقه پایین خانه او بمانم و او با خیال راحت به زندگی خود برسد؟