پرش به محتوای اصلی

فصل ششم

اولش چقدر سخت بود؟ هر عادتی برای اینکه تغییر کند همین قدر دشوار است. باید تمرین کنی و یاد بگیری که چطور این عادت را تغییر بدهی.

یعنی چکار کنم؟

با بدجنسی گفت:«قرار نبود از علاقه من نسبت به خودت سوء استفاده کنی. اگر مشاوره می‌خواهی باید از منشی وقت بگیری و هزینه‌اش را پرداخت کنی.»

خندیدم و بیش از این اصرار نکردم چون دوست نداشتم مانند یکی از مراجعینش باشم. با خود گفتم زندگی با یک روانشناس می‌توانست مزیت‌هایی هم داشته باشد. بعد فورا به یاد ازدواج نا موفق او افتادم. گفتم:«سوالی دارم که اگر از من خواستگاری نکرده بودی هیچ وقت نمی‌پرسیدم، اما الان به خودم حق می‌دهم که بپرسم.»

همین طور که میوه پوست می‌گرفت سری تکان داد که یعنی بپرس.

از همسر سابقت برایم بگو. چرا ازش جدا شدی؟

پس بالآخره پرسیدی! همسر من اصالتا اسپانیایی بود. هر دو در کانادا مهاجر بودیم. در شرایطی با هم رو به رو شدیم که هر دو در فشار روانی خاصی به سر می‌بردیم. آن روزها دوستی بین ما مرهمی بود بر افسردگی و فشاری که در غربت تحمل می‌کردیم. هر دو فکر کردیم که این همان عشق است. اما بعدها در زندگی مشترک و زمانی که آن فشارها کمتر شد می‌دیدیم که پیشینه تربیتی ما بسیار با هم فرق داشت. دیگر نمی‌توانستیم حال و افکار یکدیگر را به درستی درک کنیم.

یک حرف بسیار کلیشه‌ای زدم که خودم هم می‌دانستم جوابش چیست اما باز هم فکر کردم شاید جواب دیگری داشته باشد. گفتم:«اما تو که خودت روانشناسی؟»

گفتم که. من در فشار بودم و زیر فشار کمتر کسی می‌تواند با حساب و کتاب تصمیم بگیرد. مگر اینکه از قبل بسیار تمرین دیده باشد و به صورت شهودی تصمیم درست بگیرد.

چقدر حرف‌هایش برایم جالب بود. چقدر من نمی‌دانستم. چقدر دلم می‌خواست که از او درباره سینا بپرسم و موقعیت خودم. اینکه اگر کسی با موقعیت من به او مراجعه می‌کرد به او چه پیشنهاد می‌کرد؟ یک لحظه به ذهنم رسید که سوالم را در قالب مشکل یکی از دوستانم بپرسم. اما کلک کودکانه‌ای بود.

هر روز که می‌گذشت تصمیم‌گیری برای من سخت‌تر می‌شد. صبح که می‌رفتم متین را می‌دیدم که حاضر می‌شد و با رفتاری که معلوم بود از سر علاقه است از من خداحافظی می‌کرد و به سر کار می‌رفت. من تمام روز با ایزی سرگرم بودم و فکر می‌کردم بیش از پدرش به او علاقه دارم. تمام روز به هر جای خانه که می‌رفتم احساس می‌کردم متین با دوربین‌ها مرا نگاه می‌کند. اما هرچه او با من مهربان‌تر رفتار می‌کرد بیشتر معذب می‌شدم. هیچ دلیل محکمی نداشتم اما از او به عنوان همسرم خوشم نمی‌آمد. دست خودم نبود. ترجیح می‌دادم او همیشه رییس من باشد یا یک همکار اما نه بیشتر. با آن چشمان آبی روشنی که داشت هرگاه که با نهایت احساسش به من خیره می‌شد دلم می‌خواست خودم را بیشتر بپوشانم. او مرد بدی نبود. حقش نبود که اذیت شود. حداقل در حق من هیچ بدی نکرده بود. بعد از ظهر‌ها که به خانه می‌آمدم تمام راه دعا می‌کردم که به صورتی اتفاقی سینا را ببینم. فرصت سه ماهه‌ای که من گرفته بودم رو به اتمام بود و هیچ تغییری در علاقه من نسبت به متین ایجاد نشده بود جز اینکه احترام بیشتری برای او قائل می‌شدم. یک بار از او پرسیدم:«از چه چیز من خوشت آمده است؟»

۳۹ از ۴۸