گفتم:«آقا سینا ممنون که به فکر هستید. شما قبلا هم لطفتان را ثابت کردهاید. اما من نیاز به یک پدر دیگر ندارم. من پدر دارم، فقط کنارم نیست.»
از حرفی که زده بودم جا خورد. بهت زده مرا مینگریست و جوابی نداشت که بگوید.
گفتم:«اجازه هست من تماسم را جواب بدهم؟»
گفت:«بله. البته. شب شما بخیر.»
گفتم:«بازهم ممنون. شب شما هم بخیر.»
بعد از رفتن او جواب آقای دکتر را دادم. میخواست بداند که من به منزل رسیده ام یا نه. بعد از آن شب چند بار دیگر با آقای دکتر بیرون رفتیم. وقتی با او بیرون بودم هیچ احساس خاصی نداشتم. اما مدام به خود گوشزد میکردم که تصمیمات عاقلانه همه به همین صورت است، تو به هیجان عادت کرده ای، اما نباید این بار تسلیم شوی. گاهی سعی میکردم خودم را در کنار آقای دکتر در تخت خواب تصور کنم اما در این یکی اصلا نمیتوانستم پیش بروم. انگار که قرار بود بعد از ازدواج هم همیشه فقط با هم شام بخوریم. من به چیزی بیش از این نمیتوانستم فکر کنم.
پرستاری از ایزی مدتی چنان مرا سرگرم کرده بود که سوال «قرار است چه کاره شوم» را به پشت سر رانده بودم. هرچند در آن مدت کتابهای بسیاری در راستای خود شناسی خواندم. با خودم و خصلتهایی که داشتم بیشتر آشنا شده بودم. اما به هر حال من هنوز نمیدانستم که قرار است چه حرفه ای برای خودم بر گزینم. یک شب که برای شام با آقای دکتر که حالا از من خواسته بود او را متین صدا کنم بیرون رفته بودیم به من گفت:«چرا اینقدر اصرار داری که یک حرفه خاص داشته باشی؟» گفتم:«چون آدمیزاد باید در طول عمرش یک کاری انجام بدهد که او را به آن کار بشناسند.»
کی چنین رسالتی برای انسان در نظر گرفته است؟
نمیدانم. ولی من حداقل غیر از این احساس پوچی میکنم. پدرم همیشه میگفت تو دختر خاصی هستی. خداوند به تو یک هدیه داده که به هر کسی نداده و آن هوش سرشار تو است.
پدرت که روانشناس نبود بود؟
نه.
ولی من به عنوان یک روانشناس به تو میگویم که برای اینکه انسان یک کار به درد خور انجام بدهد این هوش نیست که نیاز دارد بلکه پشتکار است. هر انسانی با هوش متوسط به بالا با پشتکار میتواند هر کاری انجام بدهد. هوش بیشتر به درد تنبلها میخورد تا انسانهای موفق.
خب حالا میگویی من چکار کنم؟
شانههایش را بالا انداخت و گفت:«زندگیات را بکن. انقدر دنبال یک کار خارق العاده نباش. هر کار که دوست داری بکن اما آن کار را به درستترین شکل ممکن بکن.»
اما هر کاری خیلی زود حوصله من را سر میبرد. اولش برایم جالب است اما به محض اینکه تکراری میشه دیگر نمیتوانم ادامه بدهم.
این هم مثل هر عادت دیگری فقط یک عادت است. مغز تو به لذت جویی مدام عادت کرده است. تا حالا پیش آمده است که بخواهی وزن کم کنی؟
بله. مدتی خیلی چاق شده بودم و بعد رژیم گرفتم و وزن کم کردم.