پرش به محتوای اصلی

فصل ششم

گفت:«تو شور و سرزندگی خاصی داری. با وجود اینکه تجربه‌های تلخ و شیرین کم نداشته‌ای اما امیدواری. درگیری‌های تو را دوست دارم. پتانسیل این را داری که یک مرد را به اون خوشبختی که می‌خواد برسانی.»

مدام این مکالمات را در ذهنم مرور می‌کردم و کلافه‌تر می‌شدم. شبی از همان شبهایی که عقل و دل با هم نمی‌ساختند گیتارم را برداشتم و یکی از همان آهنگهایی که خودم تغییراتی در آن ایجاد کرده بودم زدم. فکر می‌کردم چطور تکلیفم را با خودم روشن کنم. چرا سینا کاری نمی‌کرد. چرا تماسی نمی‌گرفت؟‌ از آخرین باری که شماره آقای دکتر را روی گوشی من دیده بود دیگر هیچ ارتباطی با من برقرار نکرده بود. دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که او را ببینم. یادم افتاد که آن شب جواب تندی به او داده بودم. شاید او هم فکر می‌کرد که من با کس دیگری ارتباط دارم که تا این حد کناره گرفته بود؟ از این فکر خوشم نیامد. اگر اینطور بود او نباید تا این حد راحت می‌دان را خالی می‌کرد. او باید کمی می‌جنگید برای من. واقعا به یک مشاور نیاز داشتم. ناگهان فکر عجیبی به ذهنم رسید. فکر کردم چرا یک وقت مشاوره از منشی آقای دکتر نگیرم و مثل یک مراجعه کننده به او رجوع نکنم؟ خودش هم یک بار به شوخی این را به من گفته بود. فردای همان روز فکرم را عملی ساختم. زنگ زدم و با اسم و فامیلی جعلی وقت گرفتم. به این علت اسم و فامیل جعلی دادم که اگر او از قبل لیست را می‌دید متوجه نشود. چند روز بعد وقتی قرار بود سر جلسه مشاوره حاضر شوم کمی تردید پیدا کردم. فکر کردم نکند از این کار من خوشش نیاید. اما اگر خوشش هم نمی‌ آمد باز هم بد نبود که او را در آن موقعیت هم می‌دیدم. دلیل دیگری که برای تردید داشتم این بود که می‌ترسیدم به احساس او ضربه بزنم. باز هم دلیل دیگری برای تردید داشتم. اینکه شاید او خواسته یا ناخواسته مرا اشتباه راهنمایی کند. با اینهمه دلم می‌خواست جوابش را به سوالم بدانم. پس با کمی اضطراب و دودلی رفتم.

وقتی وارد اتاق شدم همانطور که انتظار داشتم او از دیدن من تعجب کرد. گفت:«چرا اینجا؟»

گفتم:«خودت گفتی از علاقه من سوء استفاده نکن.»

گفت:«تو چه کارها که نمی‌کنی. حالا که اومدی بگو چه کمکی از دست من ساخته است؟»

گفتم:«لطفا من را هم یک مراجعه کننده ببین. می‌توانی؟»

گفت:«اگر بگم می‌توانم دروغ گفتم ولی سعی خودم را می‌کنم.»

با ادا و دهن کجی گفتم:«من به شما پول نمی‌دهم که سعی‌ات را بکنی.»

و این درست همان حرفی بود که در اولین روز مصاحبه به من گفته بود. اینبار متین با صدای بلند قاه قاه خندید. شروع کردم به تعریف ماجرا. از تردید‌هایم برایش گفتم. اینکه تا به آن روز چه تغییر مسیر‌هایی داده بودم که به نظر خودم درست‌ترین کار را کرده بودم ولی کمی بعد فهمیده بودم که اشتباه کرده بودم. از درگیری‌ آن روزها برایش گفتم. اینکه من چقدر برای او احترام قائل بودم اما عشق نه. اینکه دلیل منطقی‌ای برای رد خواستگاری او نداشتم اما میلی هم به شروع یک رابطه زناشویی با او نداشتم. برایش توضیح دادم که دلم نمی‌خواست برای او فیلم بازی کنم و باید راستش را به او می‌گفتم. و اینکه واقعا از خودم و تصمیماتم می‌ترسم. از این می‌ترسم که بعدا باز هم پشیمان شوم. همچنان که من می‌گفتم او سرش پایین بود و مثلا چیزهایی یاد‌داشت می‌کرد. اما خطوط صورتش نشان می‌دادند که حرفهای من رنجانده بودندش. وقتی حرفهای من تمام شد اولین چیزی که از من پرسید این بود:«گفته بودی که الان با هیچکس در ارتباط نیستی اما آیا کسی هست که قلبا بهش علاقه داشته باشی؟»

۴۰ از ۴۸