پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل سوم

به خانه که رسیدم دیدم همسایه جدیدی داریم که در حال اسباب کشی است به همین خاطر مدیر ساختمان آسانسور را برای جلوگیری از سوء استفاده احتمالی باربران قطع کرده بود. خانه من طبقه پنجم بود. ماشین پر از وسایل بود و من انرژی لازم برای بالا بردن آنهمه وسایل نداشتم. از لحاظ روانی و جسمی خالی خالی بودم. زنگ واحد مدیر ساختمان را زدم که بگویم برای دقایقی آسانسور را به راه اندازد.

در حال چانه زدن با همسر مدیر بودم که کسی از پشت سرم بسیار نزدیک گوشم گفت: «مهتا خانم من می‌گم یکی از کارگرها کمکتان کند و بارتان را تا پشت در بیاورد.» مغزم از شنیدن صدایی که آشنا بود اما آن وقت روز نمی‌بایست پشت سرم می‌بود کمی هنگ کرد. برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم. درست تشخیص داده بودم. صاحب صدا همان کسی بود که نمی‌بایست آن وقت روز آنجا می‌بود.

آقای مهندس همان پسر همکار مادرم که نامش را درست در همان لحظه به یاد نمی‌آوردم. پس این اسباب کشی متعلق به آنها بود. مادر او کمتر از یکسال پس از اینکه من خواستگاری او را رد کردم بازنشست شده بود و ما دیگر هیچ خبری از آنها نداشتیم. به نظرم نباید عجیب باشد که در آن لحظه مهمترین سوالی که داشتم این بود که او ازدواج کرده است یا نه؟ البته که بعید بود مجرد مانده باشد چون او ۵ سال از من بزرگتر بود و حالا حدود ۳۴ سال داشت. در همان زمان هم مادرش مصرانه برای او دنبال همسر بود. سعی کردم با نگاهی تیز و گذرا به اسباب کامیون بفهمم که آنها متعلق به یک خانواده است یا مردی مجرد. چیز چندانی باقی نمانده بود که قابل تشخیص باشد. با خوشحالی و تقریبا بلند گفتم: «سلااااام. احوال شما؟»

اینکه سلام من تا این حد کش آمده بود بیشتر بخاطر این بود که قصد داشتم بگویم:‌ سلام آقا…. ولی ناگهان متوجه شدم که نامش را به یاد نمی‌آورم به همین خاطر مغزم ضرب العجل پیام داده بود سلامم را کمی بلندتر کنم تا با مکث ناگهانی تابلو نشود. سعی کردم در نگاه او اثری از اشتیاقی که زمانی در آن بود بیابم. مخصوصا حالا که من اینطور گرم سلام کرده بودم. هیچ ندیدم. نه اشتیاق، نه انزجار. فقط یک آشنا به آشنایی دیگر به رسم ادب پیشنهاد کمک داده بود. پس سعی کردم من هم آن ذوق کوفتی را که نمی‌دانم چرا ناگهان از دیدن او ظاهر شده بود در لحن کلام و احتمالا نگاهم پنهان کنم و به یاد آورم که من پیشنهاد ازدواج او را رد کرده بودم و تا آن لحظه چیزی فرق نکرده بود که بخاطرش آنهمه ذوق کنم.

سریع صحبت را جمع کردم و به سمت ماشینم رفتم و او به یکی از کارگران گفت که برای کمک به من آید و خودش هم رفت و داخل ماشین خودش نشست. انتظار داشتم کمی بیشتر خودش را درگیر کارم می‌کرد اما او این کار را نکرد. به کارگر گفتم که برود طبقه پنجم. خودم هم کوله‌ام را برداشتم. شاسی قفل در ماشین را فشردم و در را به هم کوفتم. همان لحظه متوجه شدم که سوییچ را داخل ماشین جا گذاشته ام. کاری که بارها از وقتی که ماشین با سوییچ قفل نمی‌شد انجام داده بود. البته راه باز کردنش را هم بلد بودم فقط دوست نداشتم اینطور جلو چشمان او ضایع شوم.

۱۶ از ۴۸