پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل پنجم

سه هفته بعد از آن شب صرف فروش هر چه به کافه لونار تعلق داشت شد. ماشینم را هم فروختم. بدون ماشین برایم خیلی سخت بود. ۱۳ ساله بودم که از پدرم رانندگی یاد گرفته بودم و هجده سالگی به محض گرفتن گواهینامه این پراید را برایم گرفته بودند.

چند هفته بعد از آن شب هیچ خبری از سینا نشد. حتی به طور تصادفی هم او را نمی‌دیدم. فقط رفت و آمدش را با ماشین می‌دیدم. هر روز سر ساعتی می‌رفت و سر ساعتی بر می‌گشت. به ندرت پیش می‌آمد که بعد از ظهری از خانه بیرون رود. او هیچ کاری بیرون از منزل نداشت. وقتی پشت شیشه ماشینم برگ «برای فروش» را چسباندم فکر می‌کردم حتما تماس خواهد گرفت، برای کمکی یا پیشنهادی چیزی. اما هیچ خبری از او نشد.

چند روزی در آگهی‌ها به دنبال کار گشتم. حقوق پدر و مادرم تا ۷ ماه دیگر تمام و کمال به بانک تعلق داشت. در یک آگهی پرستار کودک مسلط به زبان انگلیسی می‌خواستند. فکر کردم من که مهارت خاصی ندارم که به دنبال پیشنهاد کار خاصی باشم. بد نبود این را امتحان می‌کردم.

تماس گرفتم و قرار مصاحبه‌ای گذاشته شد. صاحب آگهی آقایی بود که برای دختر دو ساله اش پرستار می‌خواست. آقا که دکترای روانشناسی خود را از کانادا گرفته بود از همسرش که کانادا بود جدا شده بود و با فرزندش به ایران برگشته بود. حالا پرستاری می‌خواست که دخترش را با زبان انگلیسی بزرگ کند. در جلسه مصاحبه بعد از کمی پرسش و پاسخ از من پرسید:«می‌توانی تمام مدت با دخترم انگلیسی صحبت کنی؟»

سعی خودم را می‌کنم.

من به شما حقوق نمی‌دهم که سعی خودتان را بکنید. اینجا قرار نیست کلاس تمرین شما باشد.

در فرمی که داده بودید نوشتم. من ۴ سال قبل از آزمون آیلتس نمره ۶ گرفتم. نمره مکالمه من در آن آزمون همان ۶ بود.

بعد یکی دو سوال به زبان انگلیسی از من پرسید که اول انتظار نداشتم اما جوابش را بد ندادم. گفت:«همان باید سعی کنید.»

فرمی را که پر کرده بودم می‌خواند که گفت:«چطوره که مدرک شما هنوز دیپلم است؟ یعنی شما تا به حال دانشگاه نرفتید؟»

این زشت‌ترین سوالی بود که دلم نمی‌خواست درباره آن بحث کنم. هر چه می‌گفتم تصور او نسبت به من از آنچه بود بدتر می‌شد. گفتم:«من سه ترم ادبیات فرانسه خوندم. دو ترم موسیقی و سه ترم هم نرم افزار. روی هم مجموعا ۸ ترم معادل یک لیسانس دانشگاه رفتم. اما نهایتا مدرک من همان است که گفتم.»

چه طور شد که هیچ کدام را به انتها نرساندید؟

چون من بلد نیستم به شیوه‌ای که دانشگاه می‌خواهد درس بخوانم.

متوجه نشدم. لطفا بیشتر توضیح بدهید.

من به شیوه خودم درس می‌خوانم. از کودکی ساز می‌زدم. اول پیانو و بعد سال‌ها گیتار کار کردم. پس وقتی وارد رشته موسیقی شدم چیز جدیدی برای یاد گرفتن وجود نداشت و رها کردم. ادبیات فرانسه را هم نیمه کاره رها کردم بخاطر اینکه می‌دیدم در آموزشگاه‌ها که قبلا زبان انگلیسی را در یکی از آنها آموخته بودم بسیار بهتر از دانشگاه می‌توانم فرانسه یاد بگیرم و ارزش این همه هزینه زمانی و مالی را ندارد. ضمنا شاغل شده بودم و ساعت کلاس‌هایم به ساعت کارم نمی‌خورد. وقتی هم نرم افزار می‌خوندم مطمئن‌ شدم در دانشگاه همه چیز یاد می‌دهند جز آنچه باید یاد بدهند. در طول سه ترمی که دانشجوی رشته نرم‌افزار بودم آنقدر یاد گرفتم که برای کاری که همین چند روز قبل جمع کردم خودم یک اپلیکیشن ساختم. اما همین را هم از دانشگاه یاد نگرفتم. خلاصه دانشگاه چیزی نبود که انتظار داشتم.

۳۱ از ۴۸