پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل چهارم

به اعتبار و کمک همان رییسم یک وام گرفتم که اقساط آن تقریبا به اندازه کل حقوق والدینم بود. با چنان شور و هیجانی درگیر کار شدم که نمی‌فهمیدم روزها چطور شب می‌شود و کمتر فرصت غصه خوردن داشتم. مدام والدینم را در برابر چشمانم می‌دیدم که ناظر و شاهد بر همه تلاش‌های من هستند و این به من نیرو می‌داد.

برای اپلیکیشن خودم اسم انتخاب کردم. کافه لونار. گاهی در تصوراتم سینا را می‌دیدم که یک روز از طریق اپ من کافی سفارش داده و وقتی به آنجا می‌آید که سفارش خود را بگیرد از دیدنم حیرت کرده و مرا به دیده تحسین می‌نگرد. هر روز از کله سحر بیرون می‌رفتم تا گوشه ای از کار را پیش ببرم. در مرحله گرفتن مجوزهای لازم تقریبا داشتم پشیمان می‌شدم. به قدری از این اداره به آن اداره رفتم و هیچ جا مرا جدی نگرفتند که انگیزه ام به شدت افت کرده بود.

یک روز در کافه رستوران همیشگی نشسته بودم و با کسی که قرار بود از او کانکس مورد نظرم را بخرم قرار ملاقاتی داشتم. کاتالوگ محصولات را ورق می‌زدم که دیدم سینا وارد شد. مرا که با آن آقای نسبتا جوان دید برگشت و از کافه بیرون رفت. احساس کردم که برای دیدن من آمده بود و از اینکه دیده بود مهمانی دارم پشیمان شده و برگشته بود. کمی دست پاچه شدم. دوست نداشتم او مرا در آن موقعیت ببیند چون بسیار احتمال داشت که فکر غلطی در مورد من کند. فکر کردم هر طور شده باید این سوءتفاهم احتمالی را برطرف کنم.

آن روز کار من طول کشید و تقریبا شب بود که به خانه برگشتم. قبل از رفتن به خانه تصمیم گرفتم زنگ خانه او را بزنم و بپرسم که آیا برای دیدن من آمده بود یا نه. این اولین باری بود که در خانه او می‌رفتم و مشتاق بودم که حداقل یک نظر داخل خانه او را ببینم. چراغ خانه اش روشن بود و ماشینش در حیاط پارک بود. پس خانه بود.

بالا رفتم، زنگ در خانه اش را زدم و منتظر شدم. کسی در را باز نکرد. دوباره زنگ زدم اما باز هم جواب نداد. احساس بدی بهم دست داد. نوعی احساس کنف شدن. با این حال به خود گفتم شاید حمام باشد یا شاید هندزفری در گوش دارد و چیزی گوش می‌کند. بهتر بود بیش از این پیله نمی‌کردم.

به خانه خود رفتم. یک ساعتی گذشت. شامی را که گرفته بودم خوردم اما آرام و قرار نداشتم. از بالکن خانه خودم به پنجره‌های اتاق او که در ردیف کناری و یک طبقه بالاتر بود نگاه کردم. هنوز چراغ‌هایش روشن بود. دوباره پشت در خانه او رفتم و زنگ زدم. کمی گذشت و می‌دیدم که باز هم در را باز نمی‌کند. آیا از پشت چشمی در مرا می‌دید و باز نمی‌کرد؟ آمدم برگردم و بروم که ناگهان با چنان شدت و خشونتی در را باز کرد و گفت:«بله؟» که یک قدم به عقب رفتم و از کرده خود پشیمان شدم.

۲۵ از ۴۸