پرش به محتوای اصلی

فصل چهارم

با خود احتمالات را زیر و رو کردم. به هر حال او از ماجرای زندگی‌ام خبر داشت. از مرگ ناگهانی والدینم. برای بهبود حالم فکر کرده بود و انتخابی انجام داده بود. می‌دانست که کجا می‌تواند مرا ببیند. آیا امکان داشت همه اینها فقط از روی ادب و احترام به والدینم باشد و احساس مسولیت ذاتی او نسبت به دختری که حالا تنها و بی کس بود؟ بعید نبود. با شخصیتی که از او سراغ داشتم این اصلا بعید نبود. اگر غیر از این بود کمی بیشتر می‌نشست.

آن شب تا صبح سرگرم خواندن آن کتاب شدم. نه اینکه مرگ والدینم را فراموش کرده بودم، فقط میل به بقاء کار خود را انجام می‌داد. کتاب او کمی نیروهای حیاتی مرا غلغلک داد. دوباره کمی به فکر افتادم که چکار باید کنم. با وضعیت جدید چه کار می‌توانم انجام دهم. آینده چه در انتظارم بود؟ اینبار انگیزه‌های من فرق کرده بود. باز هم به نوعی نیاز به تایید داشتم. نه تایید مستقیم پدر و مادرم. بلکه نیاز به تایید والدینی که در طی سی سال زندگی در وجود من ساخته شده بودند. اما دیگر نیاز نداشتم پزشک شوم.

حقوق پدر و مادرم تا زمان ازدواجم به من تعلق داشت. این برای یک زندگی بسیار معمولی بدون ریخت و پاش آنچنانی کافی بود. چیزی در من در حال تغییر بود. قدرت ریسک پذیری. عجیب بود که با آنکه حالا کسی نبود که مرا قضاوت کند یا مانع شود تا کاری را انجام دهم یا ندهم این من بودم که دیگر میلی به انجام هر کاری نداشتم. دیوانه بازی‌ها از سر من رخت بر بسته بود. حالا دیگر دلم امنیت می‌خواست. وجودی گرم که در زیر بال و پرش آرام بگیرم. نیاز داشتم به جایی تعلق داشته باشم، به گروهی، خانواده‌ای، یاری.

اگر کسی همین یکسال پیش به من می‌گفت روزی می‌رسد که دلت نمی‌خواهد فراتر از سرعت مجاز رانندگی کنی به او می‌خندیدم. می‌گفتم آن روزی که با سرعت مجاز رانندگی کنم روز مرگ من است. اما حالا در کمال تعجب دلم نمی‌خواست کاری کنم که همه برای من کف بزنند.

گاهی که بیرون از خانه زوجی را می‌دیدم که فرزند کوچکی همراهشان بود به فکر فرو می‌رفتم. با خودم می‌گفتم نه تنها هیچ کار خارق العاده ای انجام ندادی، بلکه حتی یک زندگی معمولی هم نداری. نمی‌دانم ضعف و افسردگی بود که مرا سر به راه کرده بود یا تجربه‌های زندگی درس‌هایی به من داده بود. منی که به یک طرفه العینی تصمیم می‌گرفتم و به مرحله اجرا می‌رساندم، از بس تصمیم‌های ناتمام در کارنامه داشتم حالا دیگر جرات نداشتم.

به یاد سینا می‌افتادم. برعکس سابق حالا چقدر دلم می‌خواست بیشتر درباره او می‌فهمیدم. اما دیگر دیر شده بود. او دنبال زندگی خود رفته بود و علاقه ای به یک شروع دوباره از خود نشان نمی‌داد. فهمیده بودم که او تنها زندگی می‌کند اما نمی‌دانستم که چرا و چطور. کتابی که او برایم آورده بود مرا وادار به فکر کردن درباره آینده کرده بود اما راه چاره پیش پایم نگذاشته بود. هنر چیزی بود که همیشه به آن علاقه داشتم و استعداد آن در من نهفته بود. هنر به هر شکلی. اما آن روزها حوصله اش نبود.

۲۲ از ۴۸