سرم پایین بود و نگاهش نمیکردم. شرمنده بودم. نمیدانم چرا ولی شرمنده بودم. چیزی هم نمیتوانستم بگویم. بغضم را به زور کنترل میکردم و اگر لب به سخن باز میکردم این باز هم این بغض بود که اول بیرون میجهید.
فقط گفتم:«ممنونم.»
دوباره مدتی چیزی نگفت. یک کتاب با خودش آورده بود. آن را از کیفش بیرون آورد. گفت:«من یک کتاب به شما بدهکار بودم. دوست نداشتم در چنین شرایطی بدهیام را به شما بدهم ولی همانطور که میبینید فرصتها خیلی کمتر از آنی هستند که فکرش را میکنیم. فکر کردم بیش از این قرضم را عقب نیندازم. این کتاب را از من قبول کنید لطفا.»
کاور زیبای کتاب توجه ام را به خود جلب کرد. کتابی بود از آلن دو باتن به اسم «هنر در درمان». پر بود از عکسهای زیبا. ولع خواندن کتاب و کشف چیزهای جدید آخرین بازماندههای زمان حیات پدر و مادرم بودند که هنوز هم در من بی رمق اما زنده بود. کتاب حواسم را پرت کرد و فکر میکنم کمی از آن لبخند قدیمی که مدتی بود صورتم را ترک کرده بود برای لحظاتی خودنمایی کرد. مشغول ورق زدن کتاب بودم و یادم رفت که او در مقابلم نشسته است. به خود آمدم. نگاهش کردم و گفتم:«ممنونم.»
نگاهم که به نگاهش افتاد دیدم که به من خیره است. غافلگیر شد و برای اولین بار در این چند ملاقات اخیر همان دستپاچگی قدیمی را لحظه ای در چشمانش دیدم. به سرعت نگاهش را دزدید. ظاهرش مثل همیشه در کلاسیکترین حالت ممکن بود. شلواری کتان به رنگ سرمه ای به پا داشت و پولیوری یک دست به رنگ سبز تیره که قهوه ای روشن چشمانش را پشت آن عینک بیشتر نمایان میساخت. یادم نمیآمد که قبلا به رنگ چشمانش توجهی کرده باشم. آیا از اول هم قهوه ای بودند؟ یک کیف لپ تاپ هم به همراه داشت که همیشه به همراه داشت. گفت:«حدس میزنم این کتاب بتواند لحظاتی حالتان را کمی بهتر کند. این تنها کاری بود که در این شرایط از دستم بر میآمد.»
گفتم:«امیدوارم. ولی به هر حال بازم از لطف شما ممنونم.»
گفت:«من بیشتر از این مزاحمتان نمیشوم.»
بلند شد که برود. دلم میخواست که بیشتر بماند. حضورش مرا کمی از آنچه پیش آمده بود غافل میکرد. اما چیزی نگفتم. بعد از رفتن او به این فکر افتادم که او از کجا میدانست که میتواند مرا اینجا بیابد.
کتابی که آورده بود در کمال تعجب حالم را خیلی بهتر کرد. فوق العاده بود. هر جمله آن مانند قطرهای آب در کویر، جلیز کنان بر خاک وجودم محو میشد. چیزی که بسیار کنجکاوی ام را برانگیخته بود این بود که حرفهای این کتاب اگر انتخاب او بود با آن کسی که من ۸-۷ سال پیش شناخته بودم در تناقض بود. آن کس که من شناخته بودم فقط گرافهای آماری را میشناخت و محاسبات دقیق را و شناخت خاصی از هنر نداشت و چیزی که مطمئن بودم این بود که او امکان نداشت کتابی را بدون بررسی تهیه کرده و به من داده باشد. برعکس من، او هیچ کاری را بدون بررسی کامل انجام نمیداد. آیا فقط چون حدس میزد من از آن لذت میبرم آن را گرفته بود، که در این صورت هم انتخاب هوشمندانه ای کرده بود، یا اینکه خودش هم با حرفهای این کتاب هم عقیده بود؟