پرش به محتوای اصلی

فصل چهارم

پدر و مادرم از دنیا رفتند. به همین سادگی. پدرم در دم فوت کرده بود و مادرم پس از بیست روز کما ترکم کرد. کائنات بدترین درس بی‌رحمانه‌اش را به من داد. اینکه همیشه فرصت کافی برای جبران نیست. من بی کس شدم. تنهای تنها. باز هم به همین ساد‌گی. انگار هرکس که عزیزی را از دست می‌داد از قبل برنامه‌ای برای آن داشت و فقط من بودم که هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم. منی که سالها بود مستقل شده بودم و برای اینکه از آنها جدا زندگی کنم مبارزه کرده بودم در آن بیست روز کنار تخت مادرم زار می‌زدم که خدایا غلط کردم حداقل او را برایم نگاه دار. بگو چکار کنم تا همه چیز به حالت قبل برگردد. نه خواهر و نه برادری داشتم. نه دوستی که نزدیکم باشد. بعد از فوت آنها خاله‌ها و عموها و خلاصه اقوام نزدیک چند روزی بودند تا اینکه من رفتاری با آنها کردم که هرچه زودتر بروند و من را به حال خود واگذارند.

حالا دیگر کسی نبود که بخاطرش هیچ کاری کنم. من که آنقدر قوی بودم و همیشه لبخندی بر روی صورتم بود دیگر همه را گنگ و مبهوت می‌نگریستم. کمتر به خانه خودم می‌رفتم و بیشتر در خانه پدر و مادرم بودم که قرار بود از من بگیرند به ازای دیه دو کشته دیگر در آن تصادف. چند روز قبل از آن تصادف بیمه ماشین پدرم تمام شده بود و او فراموش کرده بود. این یکی از شل گرفتن‌های نا به جای او بود که برایمان سنگین تمام شد. در آن تصادف پدرم مقصر شناخته شد. خانه والدینم به همراه خودشان از دستم رفت. گویی هرگز بر این کره خاکی پا ننهاده بودند. ساعت‌های بیشتری بی هدف در کافه می‌نشستم. چشمانم تقریبا همیشه از شدت گریه‌های شب قبل متورم بود. دیدن کتابهای کنکور پزشکی آزارم می‌داد. حالا دیگر کسی نبود که بخاطر گرفتن تاییدش خانم دکتر شوم. پزشکی رشته مورد علاقه من نبود. حوصله‌اش را نداشتم.

یک روز که در کافه نشسته بودم او را دیدم که داخل شد. چشم در چشم شدیم. می‌دیدم که مستقیم به سمت من می‌آید. دیدن او موجب شد که تیری در قلبم حس کنم. چقدر مادرم دوست داشت که سینا دامادش شود و چقدر برای من بی‌اهمیت بود که او چه دوست داشت. منطق می‌گفت کار درستی کرده بودم که با کسی که علاقه خاصی به او نداشتم تشکیل زندگی نداده بودم اما حالا که آنها نبودند منطق کمرنگ بود و هرچه بود احساس دلتنگی بود و تاسف برای آرزوهایی که آنها برای من داشتند و نرسیدند.

به اینها فکر می‌کردم که او به میز من رسید. سلامی کرد و اجازه گرفت که بنشیند. تا او مقابلم نشست اشک‌های من سرازیر شد. سابق از این کسی نبودم که به این راحتی اشک مرا ببینند. او هیچ نگفت. فکر کنم خودش حدس زده بود که چرا دیدنش داغ دلم را تازه می‌کرد. فقط دستمالی به من تعارف کرد و مدتی سکوت کرد و به من اجازه داد تا گریه کنم. کمی که سبک تر شدم گفت:«آمدم اینجا که به شما بگویم چقدر متاسفم برای پدر و مادرتان. چند باری آمدم دم منزل ولی پشیمان شدم. فکر کردم ابراز تاسف من کمکی نمی‌تواند کند.»

۲۰ از ۴۸