پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل سوم

گفتم:«بله»

از روی کتابهای زیست متوجه شده بود که قصدم کنکور تجربی است. پرسش گونه گفت:«پزشکی. نه؟»

محکم گفتم:«بله».

گفت: «تا جایی که خاطرم هست رشته شما ریاضی بود اما به هنر علاقه داشتید. پس چرا پزشکی؟»

با خنده و کمی تمسخر که نشان دهم برایم مهم نیست کسی چه فکری می‌کند گفتم: «من هنوزم به هنر علاقه دارم. این هنر است که به من علاقه‌ای ندارد. مدام سر راه من سنگ می‌اندازد.» و به اینصورت طفره رفتم از جواب دادن.

گفت:«چه جالب که اینجا هم علاقه یک طرفه فایده‌ای ندارد. کار عاقلانه ای کردید که تغییر رشته دادید.»

تقریبا سرخ شدم. کمی شل‌تر گفتم:«بله».

آسانسور باز شد و او یکی از پلاستیک‌ها را برایم داخل گذاشت. من طبقه ۵ را فشردم و او طبقه ۶ را. پیاده شدم و او باز هم یکی از پلاستیک‌ها را برایم بیرون گذاشت.

نمی‌دانم چرا مصمم تر شدم که خانم دکتر شوم. باید به او ثابت می‌کردم که اشتباه کرده بود که تلاشی برای بدست آوردن من نکرده بود. اصلا اینجا چه می‌کرد؟ تنها زندگی می‌کرد یا با کسی بود؟

کتابها را دورم ریختم، برنامه ریزی کردم و شروع. روزها در ساعت خلوتی به همان کافه رستورانی که تازه کشف کرده بودم می‌رفتم برای اینکه تنوعی در ساعت‌های درس خواندن ایجاد کنم. با انگیزه تقریبا روزی ۷-۶ ساعت درس می‌خواندم. هفته ای یک روز حتی ۱۰ ساعت هم می‌شد. این برای من گام بلندی در تغییر بود. درست بود که هنوز هم با عدم تمرکز دست و پنجه نرم می‌کردم اما همین که خودم را مجبور کرده بودم که بنشینم و بخوانم خودش موفقیت کمی نبود. اگر بقیه در یک ساعت مثلا ۱۰ صفحه می‌خواندند من در آن یک ساعت ۲ یا ۳ صفحه می‌خواندم. اما من بسیار عمیق درس می‌خواندم. این کندی در پیشروی آزارم می‌داد. شاید هم کند نبودم و فقط هیجان و بی‌تابی ذاتی‌ام باعث می‌شد احساس کنم کند پیش می‌روم. برای رسیدن به همه چیز عجله داشتم. بعد از ظهر‌ها روی تردمیل می‌دویدم و وقتی سرعت می‌گرفتم برای تقویت انگیزه خود را خانم دکتر تصور می‌کردم. یک سریال هم گرفته بودم که درباره زندگی چند پزشک و پرستار بود و بیشتر ماجرا در یک بیمارستان رخ می‌داد. هر شب یک قسمت از آن را هم می‌دیدم. هفته‌ای یکی دوبار با مادرم می‌رفتیم پیاده روی و او هم مرا گاهی خانم دکتر خطاب می‌کرد که برایم جالب بود. پدرم می‌گفت:«در کل خاندان ما که تا حالا کسی نشیمنگاه لازم برای پزشک شدن را نداشته است، ببینم تو چکار می‌کنی!» درس‌های زیست که پر بود از حفظیات و اغلبشان برای من جدید بود خیلی کند پیش می‌رفت اما در نهایت بد نبود.

یک روز در خانه نشسته بودم و درس می‌خواندم که موبایلم زنگ خورد. مادرم بود. گفتم:«بله مامان. سلام.»

اما به جای مادرم کس دیگری پاسخ داد. یک آقا بود. گفت:«ببخشید این گوشی برای مادر شما است؟» دلم ریخت. گفتم:«بله. شما؟»

گفت:«خانم من با ماشین پدر مادر شما تصادف کردم….»

۱۹ از ۴۸