در تمام این بالا و پایین کردنها ته ذهنم جایی که حضورش را انکار میکردم اما به قوت خود باقی بود به این فکر میکردم که آیا کاری که قصد انجام آن را دارم به اندازه کافی بزرگ و خاص هست که نظر سینا را به خود جلب کند؟
برعکس اغلب دخترها من بیش از آن که به جلب توجه از طریق زیبایی ظاهری ام فکر کنم به جلب توجه بر اساس تواناییها و مهارتهایم فکر میکردم. این اخلاقی بود که پدرم در من پرورانده بود. از همان کودکی که با من تمرین و ورزش میکرد. من هیچ وقت به هیچ ورزشی آنقدر که پدرم دوست داشت علاقه نشان ندادم اما پیوسته ورزش میکردم. گاهی هم با هم کوه میرفتیم. او هیچ وقت به من نمیگفت چه چشمان زیبایی دارم یا اندام خوبی دارم یا از این حرفها اما همیشه از هوش و استعداد من تعریف میکرد. البته من زشت نبودم اما دوست نداشتم بر زیبایی خاصی در خود تکیه کنم. مادرم اعتقاد داشت که من اصلا دلبریهای زنانه بلد نیستم.
بنابر این باز هم قلبا نیاز داشتم کاری انجام دهم که توانایی ام بیشتر دیده شود تا زیبایی ام. هرچند اعتماد به نفسم خدشه دار شده بود. فکر کردم شاید بهتر باشد یک کار آفرین شوم. اما چه جور کاری میآفریدم؟ چند روز آتی نشستم پای اینترنت و تحقیق کردن. انواع کارها و کارآفرینها را چک کردم. به یکی دو سایت که نقشه راه کار آفرینی را آموزش داده بودند هم سر زدم.
آموختم که یک کار آفرین چه خصلتهایی باید داشته باشد و روش به سر انجام رساندن یک ایده به چه صورت است. دوباره موتورم با انگیزه هندل میزد. این بار نه فقط برای شاد کردن روح پدر و مادرم که برای جلب توجه سینا تلاش میکردم. سینایی که در حالهای از ابهام بود.
ایده یک کار که از قدیم به آن علاقه داشتم در من شکل گرفت. همیشه به قهوه علاقه داشتم. تصمیم گرفته بودم یک دکه مخصوص نوشیدنیهای گرم راه بی اندازم. شبیه آنچه در خارج از ایران بود. دکه ای شیک و زیبا که مردم در آن انواع نوشیدنیهای بیرون بر سفارش میدادند.
تفاوت کافه کوچک من با هر جای دیگری که نوشیدنی میداد این بود که میخواستم یک اپلیکیشن بسازم که مشتریان بتوانند سفارش خود را قبل از رسیدن به محل بدهند و زمان تقریبی رسیدنشان هم بر اساس مکان یابی گوشی موبایلشان اعلام میشد تا قبل از رسیدن آنها سفارششان آماده میشد و به این صورت وقت کسی تلف نمیشد و در عین حال نوشیدنیهای گرم از مزه نمیافتاد. هر کس فقط لحظه ای مکث میکرد تا قهوه یا چای خود را بگیرد و برود. اگر در حال رانندگی بودند شاید حتی لازم نبود از ماشین خود پیاده شوند.
چند روز بر اساس آموزشهای گام به گامی که در سایتهای مخصوص کار آفرینی وجود داشت طرح توجیهی نسبتا کاملی تهیه کردم. کاری که قبلا هیج وقت به آن اعتقاد نداشتم و حوصله انجام آن را هم نداشتم. تحقیقاتی هم انجام دادم. مثلا به هر کس که میرسیدم میپرسیدم که اگر چنین اپلیکیشنی وجود داشت شما دوست داشتی از آن استفاده کنی؟ حتی به سراغ رییس سابقم رفتم و با او و همین طور حسابدار آنجا هم مشورت کردم. وقتی من از ایده ام برای آنها گفتم آنها همان نگاهی را تحویل من دادند که وقتی میخواستم جهانگرد شوم. با اینحال گفتند که ایده بدی نیست و ارزش امتحان کردنش را دارد. البته من به آنها نگفتم که دیگر پدر و مادرم در قید حیات نیستند و اگر من شکست بخورم احتمالا کارتن خواب میشوم.