یک شب بعد از مدتها گیتارم را کوک کردم و شروع کردم به نواختن یکی از سادهترین آهنگهایی که هنوز خاطرم مانده بود. آهنگ ملایمی بود. اشکهایم سرازیر شدند به یاد پدرم. این آهنگ از معدود آهنگهایی بود که او دوست داشت. خیلی دلم برایش تنگ شده بود و آن آهنگ بر جگرم خراش میکشید.
در این حال بودم که زنگ در خانه به صدا در آمد. از چشمی در نگاه کردم و دیدم که سینا است. سریع اشکهایم را پاک کردم و نگاهی به لباسم انداختم که نا مناسب نباشد. تی شرت و شلواری راحت به تن داشتم. در را باز کردم.
سلام کرد و بی مقدمه گفت:«ببخشید میشود لطفی در حق من کنید اگر فرصت دارید؟»
یک صفحه از متنی به زبان انگلیسی با خود به همراه داشت.
گفت:«میشود خواهش کنم امشب این صفحه را به فارسی برای من ترجمه کنید؟ آدرس ایمیلم را به شما میدهم. نیاز به ترجمه خط به خط نیست. خیلی خلاصه اصل مطلب را برای من ترجمه کنید لطفا. میتوانم رو کمکتان حساب کنم؟»
نگاهی به متن انداختم. مطلبی بود ۱۰ خطی شبیه به خبری در روزنامههای اقتصاد. واقعا وقت چندانی از من نمیبرد.
گفتم:«مشکلی نیست. برایتان میفرستم.»
کمی تعجب کردم. یادم میآمد که زبان انگلیسی خودش هم بد نبود. کتمان نمیکنم که فکر کردم پیامی در متنی که برای ترجمه داده است برای من پنهان است. اما متن فقط یک خبر اقتصادی بود. هیچ پیامی در آن نبود. بعد از رفتنش نشستم آن را ترجمه کردم و برای او ارسال کردم. دیگر گیتار نزدم. بجایش به این فکر کردم که چطور سر از کار او در آورم.
اصلا او در طبقه بالای خانه من چه میکرد؟ واقعیت این بود که من درباره او فقط کنجکاو نشده بودم. چیزی فراتر از کنجکاوی مرا به سوی سر در آوردن از کارش سوق میداد. اما مشکلی بود. او دانشمند بود و تحصیلکرده. من در برابر او حرفی برای گفتن نداشتم. دختری بودم بیهدف. بی دست آورد. حتی اگر از کار او سر در میآوردم آخرش که چه؟ بهتر بود کمتر به او فکر میکردم تا کمتر دچار یاس شوم.
اما این فکر که من در شان او نیستم کمی غرورم را جریحه دار کرد. من عادت نداشتم خودم را از کسی پایین تر ببینم. کمی خون مبارزه و رقابت در من به جوش آمد. به هر حال هنوز هم توانایی هایی داشتم و این او بود که از من کمک خواسته بود.
آن شب تا نیمههای شب راه رفتم و فکر کردم. من الان به اندازه خودم پول داشتم. چرا آن را صرف یاد گرفتن هرچه دوست داشتم نمیکردم. نقاشی کاری بود که من به آن واقعا علاقه داشتم. اما اگر آن را هم نیمه کاره رها میکردم چه؟ هزینههای آن چقدر بود. درست است که من حقوق پدر و مادرم را داشتم اما حالا دیگر در سن و سال و شرایطی نبودم که عمر و هزینه بی مورد صرف کنم و اصلا به فکر درآمدزایی نباشم. اصلا آیا امکان داشت که بتوان از نقاشی در آمد داشت؟