پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل چهارم

این لعنتی حق نداشت انقدر مقتدرانه با من حرف بزند. اما خسته بودم. بیشتر از آنی که حوصله مبارزه داشته باشم. حوصله رانندگی هم نداشتم. اصلا دلم می‌خواست که بیاید. کاش می‌آمد و می‌گفت که بیا از اول شروع کنیم. تو مرا کشف کن و من تو را. وقتی رسید مستقیم آمد سمت راننده. قصد داشت خودش رانندگی کند. بی هیچ مقاومتی رفتم سمت شاگرد. گفتم:«لازم نبود به زحمت بی افتید.»

گفت: «لازم بود.»

این را در حالی که صندلی ماشین را اندازه قد خودش تنظیم می‌کرد گفت. ماشین را روشن کرد و راه افتاد. ساعت از نیمه شب گذشته بود. چشمانم پر از خواب بود و حضور او برایم امنیت آورده بود. اگر حتی قصد خودکشی هم داشتم همین که او آمده بود منصرف می‌شدم. با پررویی در حالی که تقریبا داشت خوابم می‌برد گفتم:” شما می‌دانید من در چه جاده‌هایی خودم تنها رانندگی کردم؟«

گفت: «در این که شما جسورید شکی نیست.»

گفتم: «منظورتان کله شق بود؟»

گفت: «نه. منظورم واقعا همان جسور بود.»

مطمئن نیستم این جمله آخر را او گفت یا من در خواب دیدم که او گفت. زودتر از آنچه فکر می‌کردم خوابم برد. نمی‌دانم چقدر خوابیدم که باز هم خواب می‌دیدم او صدایم می‌کند.

«مهتا خانم. مهتا خانم رسیدیم.»

دلم می‌خواست چشمانم را باز نکنم تا او مجبور شود باز هم صدایم کند. نه فقط چون او صدایم می‌کرد بلکه چون خیلی وقت بود کسی مرا با اسم از خواب بیدار نکرده بود.

«مهتا خانم….. مهتا.»

مهتای آخر را شکوه کنان نجوا کرد. انگار می‌خواست بگوید لعنت به تو دختر. ببین چه به روز هر دومان آورده‌ای. به سختی چشمانم را گشودم. رسیده بودیم. از روی ساعت حدس می‌زدم که باید حداقل نیم ساعت پیش رسیده باشیم. از اینکه تمام مدت را خوابیده بودم از دست خودم کفری شدم ولی حالم بهتر از آن شده بود که بداخلاقی کنم.

خندیدم و گفتم:«خور خور که نمی‌کردم؟» نگاه عمیقی به من می‌کرد که تاب چشم در چشم ماندن نداشتم. نصفه شب بود. راست است که ماه در شب همه را احساساتی تر می‌کند. حتی سینا هم در آن لحظات زیر نور ماه منطقش کار نمی‌کرد که آنطور خیره به من می‌نگریست.

سریع خودم را جمع و جور کردم و پایین رفتم. او هم بالاخره نگاهش را برداشت و پایین آمد. سوار آسانسور که شدیم سرش را بالا نمی‌آورد. گفتم: «لطف امشبتان را فراموش نمی‌کنم.»

اخم‌هایش در هم بود. کلافه بود. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. طبقه ۵ رسیدیم. در آسانسور باز شد بیرون رفتم و قبل از بسته شدن دوباره در لبخند زدم و گفتم: «تولدت مبارک.»

۳۰ از ۴۸