پرش به محتوای اصلی

فصل چهارم

اصلا نمی‌فهمیدم چرا مردم رد می‌شدند و خرید نمی‌کردند. قیمت‌های ما خوب بود. دکور زیبا بود. محله ای که دکه را در آن قرار داده بودم تقریبا جای پر رفت و آمدی بود. به همین خاطر اجاره سنگینی داشت. پس چرا مردم خرید نمی‌کردند؟ شاید باید کمی بیشتر دوام می‌آوردم تا کم کم جا بیفتد اما من به اندازه کافی توان نداشتم.

اگر همین الان هر چه خریده بودم می‌فروختم به انضمام ماشینم و تا شش ماه دیگر هم تمام حقوق پدر و مادرم را یکجا به بانک می‌دادم بدهی‌هایم تمام می‌شد. اما این یک شکست کامل بود. افتضاح بود. این همان چیزی بود که سینا پیش بینی کرده بود. دلم نمی‌خواست پیش بینی او درست از آب در بیاید ولی دیگر زوری نداشتم.

شاید هم بهتر بود به جای فروش ماشین خانه را تحویل می‌دادم و به خانه ای کوچکتر در محله‌ای ارزانتر نقل مکان می‌کردم. اما این محل بوی پدر و مادرم را می‌داد. اینجا به دنیا آمده بودم. بزرگ شده بودم و…. من که یکی یک دانه پدر مادرم بودم و هر چه می‌خواستم می‌کردم حالا در چنان مخمصه‌ای گرفتار شده بودم که در خواب هم نمی‌دیدم. کاش زمان به عقب بر می‌گشت تا خیلی کارها را نمی‌کردم یا بعضی کارها را که نکرده بودم می‌کردم.

ساعت از ۱۲ شب گذشت. به یاد سینا افتادم که امشب چقدر با دوستانش خوش بود. آن خانم که بود؟‌ حتی اگر هیچ ربطی هم به سینا نداشت باز هم فرقی نمی‌کرد. سینا دیگر کاری به کار من نداشت. در این افکار بودم که موبایلم زنگ خورد. از زمانی که خبر تصادف پدر و مادرم را داده بودند هر بار زمانی که انتظار نداشتم زنگ می‌خورد نفسم به شماره می‌افتاد. بعد یادم می‌افتاد که دیگر کسی را برای از دست دادن ندارم و این یک رفتار شرطی بود. شماره سینا بود. این وقت شب او چه کاری می‌توانست با من داشته باشد؟ چه می‌گفتم؟ او که سر خوش از جشن تولدش است، حرفی برای گفتن به او نداشتم. از دستش عصبانی بودم. از این همه صبر و منطقی که داشت بیزار بودم. دوست نداشتم درماندگی‌ام را ببیند. جواب ندادم و تماس او قطع شد.

چند دقیقه بعد یک پیامک از او دریافت کردم. نوشته بود:«مهتا خانم کجایید؟ ماشینتان را نمی‌بینم. مشکلی که نیست؟» نمی‌دانستم باید از این پیام خوشحال شوم یا عصبانی تر. او مثل یک مسوول خوابگاه دخترانه حرف می‌زد. اگر به من علاقه داشت چرا بروز نمی‌داد؟ اگر هم علاقه ای نداشت پس اصلا به او هیچ ربطی نداشت که بداند من الان کجا هستم و چه می‌کنم. اما واقعیت این بود که وقتی هیچ کس چشم انتظارت نیست حتی پیگیری یک مسوول خوابگاه هم دلگرمت می‌کند. فکر کردم بهتر است جواب بدهم اما خیالش را راحت نکنم. گفتم:«خیلی ممنون. مشکلی نیست.» چند دقیقه بعد گفت: «لطفا بگید کجایید؟»

خواستم بگم:‌«قبرستان. کنار پدر و مادرم.» اما نگفتم. عادت نداشتم با ترحم جلب توجه کنم. گفتم:«اومدم دیدن اقوام. کم‌کم بر می‌گردم خانه. ممنون که پرسیدید» اینبار بیشتر طول کشید، دوباره پیام داد:«کنار پدر و مادر هستید؟» با بدجنسی گفتم:«شما هنوز هم من را تعقیب می‌کنید؟» نشنیده گرفت. گفت:«همانجا بمانید. من ماشین گرفتم، می‌ایم آنجا.»

۲۹ از ۴۸