پرش به محتوای اصلی

فصل چهارم

تمام ذوق و انرژی من فروکش کرد. احساس می‌کردم دیگر میلی به ادامه این بحث ندارم. او هم احساس مرا فهمید. گفت:«با این حال مهتا خانم اگر تصمیم گرفتید این کار را بکنید هر وقت کمکی از دست من بر می‌آمد دریغ نمی‌کنم.»

گفتم:«شما همیشه به ما لطف داشتید.»

دلم می‌خواست بیشتر از او بدانم. اما نمی‌خواستم سوالی کنم. ترجیح می‌دادم که او نداند که من هم درباره‌اش کنجکاوم. کاش خودش لب به سخن می‌گشود. فکر کردم از جایی شروع کنم که غیر مستقیم اطلاعی کسب کنم. پرسیدم:‌ «خانم ملکان حالشون چطوره؟»

گفت:«چندان تعریفی ندارد. از وقتی من جدا شدم با من تقریبا قهر است.»

پرسیدم:«از خانمتان جدا شدید؟»

گفت:«نه. از مامان بابا جدا شدم.»

سعی کردم چیزی به روی خود نیاورم. خیلی عادی گفتم:«اصولا پدر و مادرها هیچ وقت آمادگی پذیرفتن استقلال فرزند را ندارند.»

هر دو کمی سکوت کردیم. گفتم:«وقتی مامان بیمارستان بود از ته قلب حاضر بودم هرگز استقلال پیدا نمی‌کردم اما آنها نمی‌رفتند. اما کی است که نداند این تفکر منطقی نیست.»

با ته لبخندی گفت:«ما آخر نفهمیدیم شما منطقی هستید یا احساساتی؟»

من هم لبخند زدم. آن روز بیش از این کنجکاوی نکردم. خودش هم کسی نبود که اطلاعاتی بدهد. یک ماه بعد کافه لونار راه افتاده بود. اپلیکیشن اما کمی بیشتر طول کشید. یک باریستا هم استخدام کرده بودم. سه ماه گذشت و من حتی به اندازه اجاره جا هم درآمد نداشتم. مشتری ثابت اما سینا بود. در اپلیکیشن هم کامنتی گذاشته بود و کلی از ما تعریف کرده بود.

من اسپانسر نیاز داشتم اما اعتباری نداشتم که بخاطرش کسی اسپانسر من شود. یک روز از بس که مشتری نداشتم کلافه و عصبی زودتر از همیشه برگشتم به خانه. داشتم پارک می‌کردم که دیدم یکی از دوست‌های سینا با یک ساک هدیه به همراه یک خانم که کیکی در دست داشت از ماشینی پیاده شدند.

این دوستش را در دید زدن‌های دزدکی یکی دو بار دیده بودم که با هم آمده بودند. اما آن خانم را نمی‌شناختم. از قرار معلوم تولد سینا بود. نفهمیدم که آن خانم همسر دوستش بود یا کی؟ حسابی به هم ریختم. هر چقدر که به او خوش می‌گذشت به من حسابی سخت می‌گذشت. حالا دیگر هیچ نداشتم. تمام غرور من نابود شده بود. دلم می‌خواست همه چیز را گردن زمانه بی اندازم و فوت پدر و مادرم. اما ته ذهنم می‌دانستم که تقصیر هیچ کس نیست جز خودم.

چرا من نمی‌توانستم مثل بقیه صاف و ساده زندگی کنم. چه کسی رسالت فرد مهمی شدن را بر دوش من گذاشته بود. اگر من هم مثل همه راهی را که امتحانش را پس داده بود رفته بودم حالا صاحب یک زندگی بودم. نکند پدرم اشتباه کرده بود. شاید من آنقدر‌ها هم که فکر می‌کردم باهوش نبودم.

تحمل به خانه رفتن را نداشتم. از حسودی دق می‌کردم اگر صدای خنده‌های آن خانم را می‌شنیدم. رفتم آرامگاه. بیرون در آرامگاه در ماشین خودم نشسته بودم و نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم. حساب و کتابی کردم و دیدم که این کار هم به آن صورت که فکر می‌کردم پیش نرفت.

۲۸ از ۴۸