پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل چهارم

گفتم:«خیلی لطف می‌کنید. اتفاقا اگر کانکس تمیز داشته باشند دست دوم شاید بهتر باشد.»

خواستم شماره ام را به او بدهم که گفت دارم. به این ترتیب بعد از سالها بار دیگر از او پیامکی دریافت کردم حاوی شماره و آدرس جایی که کانکس دست دوم می‌دادند.

به آنجا رفتم و با یک سوم قیمتی که قبلا در نظر داشتم کانکس را هم تهیه کردم. چند روز بعد او دوباره زنگ خانه مرا زد. گفت:«بعد از ظهر تشریف می‌برید کافه؟» گفتم:«چه طور مگه؟» گفت:«یک متن داشتم برای ترجمه خواستم زحمتتان بدهم.» آمدم بگویم چرا مثل قبل نمی‌آورد دم منزل که فورا حرفم را خوردم تا این موقعیت را از دست ندهم. شاید این بهانه بود. گفتم:«اشکالی ندارد. بین ساعت ۵ تا ۶ می‌روم آنجا.» گفت:«ممنون. می‌بینمتان.»

حسابی به هیجان آمده بودم. بعد از آنهمه سال این تقریبا اولین باری بود که با قرار قبلی قرار بود یکدیگر را ببینیم. وقتی به کافه رفتم او بر سر میز همیشگی خودم نشسته بود. بعد از سلام و احوالپرسی معمولی سراغ متن را گرفتم. گفت:«آن کار انجام شد. ولی خواستم باز هم ببینمتان. گفته بودید در حال راه اندازی کاری هستید؟»

گفتم:«بله. توضیحش مفصل است.»

شروع کردم به تعریف با آب و تاب فراوان. تمام مدت او فقط گوش می‌داد. گاهی هم حس می‌کردم که کمتر گوش می‌داد و بیشتر فکر می‌کرد. از قدیم هم همین طور بود. خصلتی که در آن زمان من را کفری می‌کرد اما حالا نه. وقتی صحبتم تمام شد کمی سکوت حکم فرما شد. می‌خواستم هر چه سریعتر نظر مساعد و تعریف و تمجیدش را بشنوم.

کمی فکر کرد بعد گفت:«شما بسیار خوش فکر و توانمند هستید. شکی در این نیست. از این بابت باید خدا رو شکر کنید که حتی نبود پدر و مادر هم جلو تلاش شما را نگرفته است.» از این حرف او نمی‌دانستم چه برداشت کنم. آیا مقدمه ‌ای نرم می‌چید برای اینکه بگوید تمام نقشه‌ات مزخرفی بیش نیست یا اینکه بگوید ایده فوق العاده ای است؟ گفتم:«ممنونم.»

گفت: «شما ذوق و قریحه خاصی در هنر داشتید. چطور شد که تغییر مسیر دادید؟ اول پزشکی و حالا هم که این کار؟»

کم کم حس می‌کردم حدس اولم درست تر بود. چطور برایش این همه ماجرایی که اتفاق افتاده بود را توضیح می‌دادم. تازه او خبر نداشت که پزشکی اولین نبود. چندمین تغییر مسیر من بود.

گفتم: «فکر کنم چندان از ایده من خوشتان نیامده است.»

گفت:«برعکس. مثل همیشه از این تفکر خلاق شما متعجب شدم. تحسین بر انگیز است واقعا. این را بدون تعارف می‌گویم. اما حس می‌کنم اگر شما این ذوق و انرژی را برای کاری که ذاتا برای آن ساخته شده اید و علاقه هم دارید بگذارید قطعا موفقیت‌های چشمگیرتری بدست خواهید آورد. من بعید می‌دانم کار آفرینی شما را راضی کند. کار آفرینی در هر مملکتی قلق‌های خاص خودش را دارد که آنها را در اینترنت یا حتی کتابها ثبت نمی‌کنند.‌ غیر از آن باید ممارست و قدرت زیادی داشته باشید که بارها زمین بخورید و بلند شوید و ادامه دهید تا به سر انجام برسد و حتی بعد از اینکه به جایی رسید همیشه باید آمادگی این را داشته باشید که زمین بخورید.»

۲۷ از ۴۸