پزشکان این دشمن ترین دشمنان رباطها و کامپیوترها که هرگز تن به مسابقه با یکی از آنها نمیدادند مقبول ترین عنوان شغلی را به یدک میکشدند. پس چرا من از آن عنوان بهره نمیبردم و به این وسیله خود را از این مهلکه نجات نمیدادم تا صدای همه را بیاندازم. هرچند سابق از این، خانم دکتر شدن هم کاری بود که خیلیها میکردند و برای من چندان خاص به حساب نمیآمد. اما حالا با کمی عقب نشینی چارهای جز آن نبود. به این ترتیب میتوانستم از زیر بار فشار فرد مهمی شدن خلاص شوم و بعد با خیال راحت همان کاری را کنم که دوست دارم.
اگر میگفتم میخواهم کنکور پزشکی بدهم شاید میتوانستم والدینم را راضی کنم که سر کار نروم و به این صورت خلاص میشدم از این قایم موشک بازی. همان روز رفتم نزد والدینم. معرکه ای گرفتم که نگو. سخنرانی بلند بالایی کردم با چنان ژست منطقی که مو لای درز آن نمیرفت.
گفتم: «تا کی قرار است قانع باشم به یک حقوق کارمندی و شغلی دون پایه؟ من باید حرفه ای یاد بگیرم که آینده آن تضمین شده باشد و….» چنان نطقی کردم که خودم هم کمی از آن را باور کردم. برق امید هم پای تردید در نگاه آنها هویدا شد.
همه چیز خوب پیش میرفت تا آنجا که گفتم:«خانم دکتر شدن چیزی است که به راحتی بدست نمیآید و باید بهاء آن را پرداخت و بهایش هم این است که من از این حقوق ماهی چندر غاز بگذرم و فرصت چند ماههای را که باقی مانده تا کنکور بنشینم در خانه و درس بخوانم.» اینجا بود که هم پدر و هم مادر با قاطعیت مخالفت کردند و ابراز کردند که: «تو کسی نیستی که چند ماه دوام بیاوری و پشت کتاب و دفتر بنشینی و تصمیمت عوض نشود. فقط شغلت را از دست میدهی.» در اینجا کمی چانه زدیم اما به هر حال ترک شغل برای پزشک شدن بسیار پذیرفتنیتر بود از ترک شغل برای جهانگرد شدن! به این شکل با چند روز تاخیر آنها هم در جریان بیکار شدن من قرار گرفتند. پدرم در نهایت گفت حالا که تا این حد مصممی میتوانی روی حمایت مالی ما هم حساب کنی.
چند روزی برای بدست آورن جدیدترین منابع کنکور و کلاس و… وقت صرف کردم. من که ید طولایی در کنکور دادن داشتم هیچ علاقه ای به سر کلاس رفتن نداشتم و ترجیح میدادم منابع اصلی را بخوانم. اما وقتی به بازار میروی تا کتابهای اصلی را بگیری با دیدن آن همه کتاب آمادگی برای کنکور، اگر برای هر درس چند کتاب هم از این دست نخری احساس میکنی حتما یک جای کار میلنگد. روزی که برای خرید آنها رفتم با همه مقاومتی که در برابر خرید کتاب اضافه کردم صندلی عقب ماشین پر شد از کتاب.
در پارکینگ خانه همه کتابها را پشت در آسانسور گذاشته بودم و منتظر بودم که پایین بیاید که آقای مهندس هم رسید و او هم قصد ورود به آسانسور را داشت. سلام و احوال پرسی معمولی کردیم و بعد او به کتابها نگاهی انداخت. گفت:«این کتابها برای خودتان است؟»