پرش به محتوای اصلی

فصل هفتم

پرسیدم: «کی می‌روی؟»

گفت:«پنجشنبه هفته بعد.»

و آن روز دوشنبه بود. ده روز از به یادماندنی‌ترین روزهای عمرم گذشت. روزهایی که هم شیرین بود هم طعم تلخی داشت. او به پای من نشسته بود و حالا نوبت من بود که به پای او بنشینم. آنی که تصمیمات این جهان به دست او بود اراده کرده بود من درسم را خوب یاد بگیرم. درس صبر، استقامت، پایداری. اما اینبار طرح درس را خیلی خوب نوشته بود. دوستش داشتم. همین کافی بود.

او رفت اما مدام از طریق گوشی‌هایمان با هم در تماس بودیم و یکدیگر را می‌دیدیم و همین هم شرایط را برای من آسانتر از قبل ساخته بود. تقریبا هر روز با هم ساعت‌های طولانی حرف می‌زدیم. هرچه من بودم او نقطه مقابل آن بود و این همان چیزی بود که هر دو به آن احتیاج داشتیم. او کله خرابی من را می‌خواست تا کمی از احتیاط دست و پاگیر وجودش فاصله گیرد و شور زندگی را حس کند و من منطق حسابگر او را می‌خواستم تا تکیه گاه امن من شود؛ و آنچه نمی‌گذاشت تا آن همه تضاد رابطه ما را از هم بپاشد عشق بود. ما هر دو نه فقط به هم علاقه داشتیم که از نقاط قوت و نقص هم به خوبی آگاه شده بودیم. علاقه ما آبدیده می‌شد. روزی با او از استیصالم برای تصمیم گیری درباره اینکه چه شغلی برای خود برگزینم گفتم. او به من گفت:«نبینم یک روز آنقدر ترسو شده‌ای که دست از آرزوهایت برداشته‌ای.»

آرزوهای من چه بودند؟ چقدر عجیب بود که هرچه بالغ‌تر می‌شدم جواب این سوال برایم گنگ‌تر می‌شد. ده سال پیش اگر این را از من می‌پرسیدند خیلی سریع جوابی به آن می‌دادم. ولی حالا که راه‌های بسیاری را آزموده بودم جواب این سوال برایم مبهم‌ شده بود. وقتی فکر می‌کردم می‌دیدم کمتر نیاز دارم کاری انجام دهم تا کسی تاییدم کند. من به نقاشی علاقه داشتم. هنوز در خط اول علایقم بود. اما حوصله کنکور و درس دانشگاه نداشتم. با خود فکر کردم اصلا چرا باید به دانشگاه بروم. هرچه لازم است درباره نقاشی یاد بگیرم یاد می‌گیرم. اگر دوره آموزشی یا استاد یا حتی کتابی باشد که مرا آموزش دهد در حد وسعم از آن استفاده می‌کنم. من دیگر نیاز نداشتم تا مدرکی به دست بگیرم برای اثبات خودم. سینا مرا دوست داشت، حتی بدون آن مدرک. اگر قرار بود با نقاشی کسب روزی کنم هم باز نیازی به مدرک آن نداشتم. من این شانس را داشتم که حقوق پدر و مادرم را داشتم. شاید سالها طول می‌کشید تا من بتوانم از نقاشی درآمد داشته باشم. اما من حقوق آنها را داشتم. پیش از این داشتن چنین تفکری برایم ننگ و خفت بود. اینکه روی حقوق پدر و مادرم حساب می‌کردم باعث خجالت بود. ولی حالا بزرگ شده بودم. واقع بین شده بودم. می‌فهمیدم که قصه‌های اسطوره‌ای ممکن است تا چه حد انسان را به گمراهی کشند. من یک نابغه نبودم. مانند آنهایی که در کتاب‌های راز موفقیت از آنها یاد می‌شد. همان‌ها که هیچ نداشتند، زیر خط فقر بودند، پدر و مادر بی مسوولیتی داشتند و سالهای اول زندگی را به افتضاح‌ترین شکل ممکن گذرانده بودند با این حال توانسته بودند به موفقیت‌های چشمگیر دست یابند. حالا به محدودیت‌ها و موقعیت‌ها واقف بودم و می‌دانستم که یک سوپر وومن با قدرتهای فرازمینی نیستم. وقتی این فشار کاذب از روی من برداشته شد که تو خاصی و باید یک کار خیلی خاص کنی حالا می‌توانستم مثل بقیه پله پله در مسیری که به آن علاقه داشتم قدم بردارم. نقاشی را برگزیدم و شروع به یادگیری کردم. کتاب، استاد، کارگاه، فیلم‌های آموزشی و خلاصه هرچه که نیاز داشتم. وقتی به سینا درباره تصمیمم گفتم به شدت تشویقم کرد. گفت:«فقط عجله نکن مهتا. آهسته و پیوسته.»

۴۶ از ۴۸