به سرعت بالا رفتم. سیخی را که برای اینجور مواقع کنار گذاشته بودم برداشتم و دوباره پایین آمدم. با مهارتی که در اثر تکرار بدست آمده بود درب ماشین را از بیرون باز کردم. در تمام مدتی که من سیخ را از بین شیشه و در به داخل میفرستادم تا شاسی را بالا بکشم و در باز شود او که در ماشین خود درست مقابلم آن دست کوچه پارک کرده بود شاهد اعمال من بود و با اینحال باز هم اصلا خودش را درگیر مشکل من نکرد. فهمیدم که این آقای مهندس که حالا اسمش هم به یاد آورده بودم دیگر همان سینای سابق نیست و اصرار دارد که این را هم به من حالی کند.
این درست که من خودم او را رد کرده بودم ولی همه میدانند که یک زن تمایل دارد هر کس که روزی عاشق او بوده تا ابد عاشق او باشد هرچند که او رد کرده باشد. یک جور اعتماد به نفس ایجاد میکرد. و حالا این ضربه آخری که او هم دیگر کاری به کارم ندارد علاوه بر تمام مسائلی که کل راه به آنها فکر کرده بودم ضربه کاری بود. تمام وسایلم را به داخل خانه ریختم بر روی تختم افتادم و خوابیدم.
بیدار که شدم تاریک شده بود. لامپ را روشن کردم و نشستم و فکر کردم. به مادرم گفته بودم که بعد از کمی استراحت و استحمام برای شام به آنجا میروم. باید فکری میکردم. به هیچ وجه حوصله مشاجره با والدینم بخاطر ترک شغلم را نداشتم. تصمیم گرفتم چیزی نگویم. اما از فردا باید هر روز همان میزان ساعتی را که سر کار میرفتم به نحوی گم و گور میشدم یا حداقل ماشینم را گم و گور میکردم تا نبینند.
به این صورت بود که فردای آن روز لپ تاپم را برداشتم و برای اولین بار به این کافه رستوران آمدم و همه روز در تراس آن نشستم و در آن به دنبال جواب سوالم گشتم. نه فقط فردای آن روز که چند روز پس از آن را هم. چیزی که بیش از همه نیاز داشتم یک شغل بود. برای من که هیچ مدرکی نداشتم شغل باب طبع قطعا نبود. چیزی که حتی بتوانم شانسم را در آن امتحان کنم. تا دلت بخواهد منشی میخواستند و صندوقدار و بازاریاب و….
حساب و کتابی کردم و دیدم بدون شغل با فروش پراید و اندوخته اندکی که از قبل داشتم، نهایتا میتوانم یک سال بخور و نمیر زندگی کنم. پس باید هر چه سریعتر مهارتی یاد میگرفتم. اما چه مهارتی؟ قطعا دانشگاه رفتن منطقی ترین راهی بود که به ذهن هر کس میرسید. اگر قرار بود دانشگاه بروم باید در رشته ای درس میخواندم که دهن پر کن باشد و دلیل موجهی برای ترک شغلم.
شدنی ترین و کم ریسکترین راه برای گذر از طبقه آدمهای معمولی به طبقه آدمهای خاص بدست آوردن نام خانم دکتر است. این همان راهی بود که اجازه داده بودند آنها که نه رابطه دارند نه سرمایه و نه دل انجام هر کاری به هر قیمتی، با مشقت خود را در طبقه خاص جا کنند. احتمالا به همین خاطر پزشکان تا این حد مراقب بودند تا این مسیر سخت و ناهموار، سهل و همگانی نشود و هنوز هم شرط پذیرفتن یک عضو جدید را به همان شیوه سنتی حفظ کرده بودند. یعنی کنکور!