پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل چهارم

اصلا آمده بودم که چه بگویم؟ بگویم که آن آقایی که امروز دیدید فقط یک فروشنده کانکس بود و هیچ ارتباطی بین ما نیست؟ عجب فکر احمقانه ای. اصلا چرا فکر کرده بودم که برایش مهم است که آن آقا که بود؟ شاید اصلا برای دیدن من نیامده بود. یک لحظه ماندم چه بگویم که کمتر ضایع شوم. شاید بهتر بود می‌پرسیدم آچار فرانسه دارید؟

گفتم:«سلام. شب شما بخیر.»

با همان لحنی که گفته بود «بله» گفت:«سلام.»

در را نیمه بسته قرار داده بود و خودش جلو شکاف باریکی که باز بود قرار داشت. هیچ چیز از داخل خانه پیدا نبود. سعی کردم خونسرد جلوه کنم. گفتم:«امروز که شما را در کافه دیدم فکر کردم شاید باز هم کاری برای ترجمه داشتید و چون من در جلسه بودم تعارف کردید. خواستم بگویم مشکلی نبود اگر به ما ملحق می‌شدید.»

گفت:«نخیر. لپ تاپم را در ماشین جا گذاشته بودم. برگشتم که لپ‌تاپم را بردارم اما کلا برنامه ام تغییر کرد. ربطی به شما و جلسه‌تان نداشت.»

احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد. ضربان قلبم به شدت بالا رفت و تند نفس می‌کشیدم. گفتم:«پس ببخشید که بی موقع مزاحم شدم. با اجازه.»

منتظر شنیدن جواب خداحافظی نشدم. برگشتم که بروم.

گفت:«مگر شما شاغلید؟»

ایستادم و برگشتم. گفتم:«درواقع هنوز کاری ندارم. ولی انشالله به زودی کاری خواهم داشت. باید یک کانکس می‌خریدم که چون کارخانه آنها در ماهدشت بود خواهش کردم کاتالوگ محصولاتشان را برای من بیاورند.»

دوست داشتم برای او توضیح دهم. او را هم در جریان بگذارم تا بداند من چقدر فعال هستم و فکر نکند که آتل و باطل می‌چرخم. وقتی جمله‌ام تمام شد به نظرم کمی از شدت خشونت او هم کاسته شده بود.

گفت:«این چه جور کاری است که باید برایش کانکس تهیه کنید؟»

حالا قلبم با هیجان بیشتری می‌زد. مثل کودکی که قرار است برای اولین بار روی صحنه تاتر شعر بخواند و حضار شعر خواندنش را قضاوت کنند. اما دوست نداشتم شعرم را تند و سرسری درحالی که بین پله‌ها ایستاده بودم بخوانم.

گفتم:«راستش توضیحش طولانی است. اگر فرصت داشتید یک روز تشریف بیاورید کافه برایتان توضیح بدهم. شاید راهنمایی شما هم به من کمک کند.»

به خود آمدم و دیدم که تقریبا دارم از او دعوت می‌کنم برای یک قرار ملاقات و این در قاموس من به عنوان یک زن مغرور نمی‌گنجید. نباید تا این حد مشتاق نشان می‌دادم.

گفت:«امیدوارم موفق باشید.»

با این جواب باز هم احساس کردم که ضایع شدم.

گفتم:«خیلی ممنونم.» و دوباره حرکت کردم که بروم.

گفت:«مهتا خانم ممنون که زحمت کشیدید.» در نگاهش قدردانی و خوشحالی محوی دیدم. حداقل دیگر آنهمه که اول عصبانی بود نبود.

با نگاهی گذرا و همان لبخندی که قبلا همیشگی بود گفتم:«خواهش می‌کنم.»

در را که بستم شنیدم که او هم در را بست. فردا صبح زود زنگ خانه مرا زدند. سینا بود. گفت: «سلام. مهتا خانم می‌خواستم بگویم من که نمی‌دانم بابت چه کاری کانکس نیاز دارید ولی جایی را سراغ دارم که می‌توانید کانکس دست دوم مناسب تهیه کنید. اگه خواستید من آدرس آنجا را برایتان ارسال می‌کنم.»

۲۶ از ۴۸