پرش به محتوای اصلی

کتاب آن حرفه خاص

فصل دوم

اغلب همسن و سالانم دیگر تکلیف شغل و زندگیشان مشخص بود. اغلب ازدواج کرده بودند. بعضی حتی بچه داشتند. من ولی هنوز بلاتکلیف بودم و نمی‌دانستم قرار است چه کنم. از آن همه اطمینانی که چند روز پیش وقتی استعفا می‌دادم داشتم خبری نبود. بارها این حال را تجربه کرده بودم. کاری را با چنان شور و اشتیاقی آغاز می‌کردم و هنوز شروع نشده به اشتباهم پی می‌بردم. خیلی‌ها را می‌شناختم که مسیرشان را اشتباه انتخاب کرده بودند اما آنها می‌توانستند به راه اشتباه ادامه دهند و هر روز هم شکایت کنند که این راه آنها نبوده و با اینحال همان راه را پیش ببرند. اما من این توانایی را نداشتم. البته هیچ وقت تا این حد با صراحت به خود نگفته بودم. همیشه به خودم و به همه می‌گفتم این از شجاعت من است که به راهی که مال من نیست ادامه نمی‌دهم و بقیه مشتی ترسو هستند که جرات تغییر مسیر ندارند، اما حالا می‌فهمم که گاهی ماندن و ممارست به خرج دادن صبر و تحملی می‌خواهد که برای من همان قدر دشوار است که برای آنها تغییر مسیر دادن.

ریحانه هم یک روز گفته بود پزشکی رشته من نبود، ولی او پزشک شد با چنان جدیتی که حتی برای تخصص از ایران رفت. همکارانی داشتم که جملگی اعتقاد داشتند که اگر کارمند نمی‌شدند توانایی‌های خاص دیگری داشتند که بسیار موفق می‌شدند و بسیار از شغل کارمندی خود ناراضی بودند، با این حال آنها همه هر روز سر ساعت و بسیار منظم بر سر کار حاضر می‌شدند و من هر روز تاخیر داشتم. با این افکار زار و خسته برگشتم. اصلا شبیه کسانی که از سفری ماجراجویانه برگشته اند نبودم.

۱۵ از ۴۸