پرش به محتوای اصلی

فصل ششم

قصد نداشتم راجع به سینا چیزی به او بگویم. هم دلم نمی‌خواست تا این حد از درونم آگاه شود و هم نمی‌خواستم اذیت شود. گفتم:«گفتم که الآن با هیچکس در ارتباط نیستم.»

این را فهمیدم. می‌گویم کسی هست که دلت پیشش گیر باشد؟«

فکر کردم که دروغ بگویم. دوباره گفت:«لطفا راستش را بگو. چون جواب من به سوالت بسته به اینکه دلت جایی گیر باشد یا نه فرق می‌کند.»

چه فرقی؟

اول تو بگو تا برایت توضیح بدهم.

بعد ماجرای سینا را برایش تعریف کردم. اینکه او هم هست و هم نیست. روزی خواستگاری کرده بود و من رد کرده بودم و حالا همسایه ناپیدای دلم شده بود. اینکه گاهی کارهایی می‌کرد که نمی‌فهمیدم از سر عشق است یا احساس مسوولیت. اینبار دیدم که راستی راستی چهره‌اش در هم رفت. وقتی توضیحم تمام شد گفت:«مهتا همه تلاشم را می‌کنم که در این لحظه به عنوان یک روانشناس بهت مشاوره بدهم. اول این را بگویم که ممنونم که راستش را گفتی و اجازه ندادی من یک جانبه در ذهنم قصر طلایی بسازم. هرچند تا همین الان هم من قصر را ساخته بودم و فقط مانده بود رنگ دیوارها و دکوراسیون قصر. اما باز هم بخاطر صداقتت ممنونم. به هر حال من بچه که نیستم تازه روانشناس هم هستم پس خلاصه بلدم با این مسئله کنار بیایم. این را گفتم که عذاب وجدان نداشته باشی.»

از این جواب حدس زدم که این مسئله از نظر او تمام شده است. ادامه داد:«دوم اینکه از نظر روانشناسی کار درستی کردی که با کسی که احساسات زنانه‌ات را تحریک نمی‌کند ازدواج نکردی. چه آن موقع که سینا را رد کردی و چه حالا که اینها را به من گفتی. البته اگر پای علاقه به کس دیگری وسط نبود من به تو می‌گفتم باز هم زمان بدهیم. شاید من می‌توانستم تو را به خودم علاقه‌مند کنم اما الان ترجیح می‌دم چنین کاری نکنم.»

وقتی این را گفت دو احساس همزمان در من شکل گرفت. اول خلاصی از فشاری که بر روی من بود دوم ترس از رها شدن. دوباره چهره مادرم را دیدم که گفت:«باز هم یک خواستگار خوب را با کله شقی پراندی؟» حالا چهره من هم کمی درهم رفته بود. آقای دکتر پرسید:«این سینا همان کسی است که ماشینش را داده بود دست تو؟»

بله.

کمی فکر کرد و بعد گفت:«من نمی‌توانم درباره او نظری قطعی بدهم. تا خودش را نبینم نظر خاصی نمی‌توانم بدهم. اما اگر می‌خواهی از داخل سرش با خبر شوی به این قایم موشک بازی ادامه نده.»

چکار کنم؟ بروم در خانه‌شان بپرسم هنوز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی یا نه؟

نه. مگر نمی‌گویی باهوشم، یک راه بهتر پیدا کن.

صحبت‌های ما در آن اتاق مشاوره تمام شد. آقای دکتر خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردم منطقی با این قضیه روبه رو شد. از این بابت هم خوشحال بودم هم ناراحت. به این فکر می‌کردم که دارم به سنی می‌رسم که کم‌کم خبری از عشق‌های دو آتیشه نیست. همه به اندازه کافی عاقل هستند. قرار شد از فردای آن روز به دنبال پرستار جایگزین برای ایزی باشند و من هم رفته رفته از ساعت‌های کاری کم کنم. این روش برای هر دوی ما بهتر بود. هم برای ایزی هم برای من. کمتر از بیست روز بعد من دیگر به آن خانه نرفتم و فقط قرار شد قسط‌های ماشین را، با اینکه آقای دکتر گفته بود آن را به عنوان یک هدیه بخاطر پرستاری دلسوزانه‌ای که از ایزی کرده بودم قبول کنم، سر موقع به حساب او بریزم.

در آن چند ماه که در آن خانه کار کردم بخاطر کتابهای فوق العاده‌ای که خواندم و فرصت همصحبتی با یک روانشناس، چیزهای زیادی یاد گرفتم و درباره خودم آگاه‌تر شدم. حالا دیگر احساس نمی‌کردم که مجبورم کار خارق‌العاده‌ای انجام دهم که مانند تک ستاره‌ای در آسمان بدرخشم. من حقوق پدر و مادرم را داشتم. با آن حقوق احتیاج مالی خاصی نداشتم.

۴۱ از ۴۸